من و دخترم

روزنویس

سلام

سال نو مبارک

متاسفانه روز هفتم فروردین پدربزرگ مهربانم چشم از جهان فرو بست و ما رو تنها گذاشت. ما صبح شنبه هفتم فروردین توی جاده شمال بودیم که مادربزرگم از تهران تماس گرفت و ازمون خواست که برگردیم. وقتی برگشتیم پدربزرگم هنوز توی خونه بود و آمبولانس بهشت زهرا نیامده بود. باور کردنش برای هیچ کدوممون امکان نداشت. دو شب قبلش پس از برگشتن از قشم به دیدنشون رفته بودیم. اون شب به هممون عیدی داد و کلی با جناب همسر خوش و بش کرد. انقدر آرام و بی سر و صدا تموم کرده بود که دایی و  مادر بزرگم که بالای سرش بودند تا چند دقیقه متوجه نشده بودند و فکر کرده بودند پدربزرگم خوابش برده. طفلک مامانم اونقدر این چند روزه گریه و بی تابی کرد که همه نگرانش شدیم. تا دیروز هم که مراسم شب هفتشون بود همه منزل مادر بزرگم بودیم.

روحش شاد

روز تولد ریما هم چون درگیر مراسم پدربزرگ بودیم فقط یک کیک کوچولو گرفتیم و خودمون سه تایی توی خونه براش شمع روشن کردیم تا حداقل سالروز تولدش خیلی براش سوت و کور و غمگین نگذشته باشه. کلی هم اصرار کرد که از کیک تولدش برای افراد منزل مادر بزرگم (عزادارن) ببریم که کلی من و پدرش باهاش حرف زدیم و دلیل و برهان آوردیم تا راضی شد.

دیروز هم روز سیزده بدر (شب هفت پدربزرگ) کنار مزارشون رفتیم و سیزده بدر رو به یاد هرسال در کنارشون بودیم.

نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 6:57 توسط سحر| |