X
تبلیغات
من و دخترم - سورپرایز کردن به ما نیومده






















من و دخترم

روزنویس

سلام

گفتیم  بعد از گذشت بیش از ۱۰ سال از آغاز زندگی مشترک و این همه پز در کردن بین دوستان و آشنایان در باب ما همسرمان را اینگونه دوست میداریم و آنگونه دوست میداریم امسال از خودمان خلاقیت در کنیم و برایش تولد بگیریم. اول می خواستیم سورپرایزش کنیم و ببریمش مشهد که شب میلاد امام رضا و شب میلاد خودش که رضا باشد آنجا باشیم و نشانش دهیم که چقدر دوستش میداریم که نشد یعنی نشد که بشه یعنی نذاشتند که بشه یعنی .... بعد گفتیم تعدادی میهمان دعوت کنیم و فشفشه ای و ترقه ای و ... که مصادف شد با کلاس زبانمان و از طرفی خواهرجانمان هم گفت که چون وسط هفته است و پسر بزرگش (آقا ماهان) امتحان علوم دارد و پسر کوچکشان (آقا رایان) به علت نوش جان کردن یه عدد واکسن دو ماهگی در تب و بی حالی به سر می بردنمی توانند به منزلمان بیایند. خواهر کوچکمان را هم که ماه پیش فرستادیم بلاد فرنگ پس به غیر از مامان و بابا دیگر کسی نماند تا دعوت کنیم. 

حالا بماند که به علت یه کار دقیقه نود که رئیس جانمان ازم خواست به کلاس زبان نرسیدم که هیچ ۱ ساعت هم دیرتر از اداره بیرون آمدم تازه مسافتی که آمدم تازه یادم افتاد کارت نزده ام آن وقت وسط بلوار دنده عقب گرفتم زیگزاگی همینجوری از بین ماشینها تا برسم به درب ورودی و نیشم را تا بنا گوش برای نگهبان حراست اداره باز کردم که یادم رفته کارت بزنم و ایشون هم سری به تاسف تکان داد که یعنی خدا شفا بدهد لابد دیگه. حالا توی ترافیک چمران گیر کردم اوه اوه. سر دردی هم گرفتم در حد تیم ملی. ولی از رو که نرفتم آخه تولد همسر جان بود.

کیک  و شمع ها رو که از شیرینی فروشی گرفتم رفتم مغازه لوازم التحریر فروشی همیشگی تا از طرف ریما برای ددی بابا رضا یک عدد خودنویس بخرم و مثلا سورپرایزش کنم.  همینکه داشتم طرحهاو مدلها رو نگاه میکردم یکدفعه دیدم یک عدد ریما و یک عدد بابا رضا وارد مغازه شدند. مثل اینکه سورپرایز کردن اصلا به بنده نیامده. خیلی تابلو به همسر جان گفتم بیرون تشریف داشته باشن تا ما خریدمون رو انجام بدیم .

و اما ریما خانم

جریان گردن بند فروشی و لباس فروشی و آرایشگاه و کلا محل درآمدهای ریما رو که قبلا براتون گفته بودم. ریما خانم از این راه مقادیری پول پس انداز کرده بود و هر چند وقت یکدفعه هم میومد و پولهاش رو بازشماری میکرد. حالا این دختر گل ما تمام دسترنج اخیر خودش رو برای بابا رضا هدیه تولد خرید. به همین سادگی. وقتی ریما اومد توی مغازه بهش گفتم بیا خودت انتخاب کن در ضمن به فروشنده بگو که چقدر پول داری. ریما هم با اعتماد به نفس کامل گفت: یه خودنویس میخوام برای بابام. قیمتش هم بیشتر از بیست هزار تومن نشه. هر چی هم که خانم فروشنده میاورد و نشون میداد و مثلا قیمتش یکمی بیشتر بود این دخترک ما با همون اعتماد به نفس می گفت نه این رو نمی خوام چون بیشتر از بیست هزار تومن ندارم. یعنی خانم فروشنده بیخود بازار گرمی نکن همونی که اول گفتم. خلاصه خریدمون رو کردیم و آمدیم منزل. سریع یک عدد مسکن نوش خان کردم و بعدش چکار کردم . آهان رفتم یک ساعتی خوابیدم. خوب چکار کنم سرم درد میکرد گفتم که به من نیومده  کسی رو سورپرایز کنم .

 

البته جریان کسب درآمد ریما همچنان ادامه داره ها. همون شب مو های مامانم رو درست کرد و دستمزدش رو هم گرفت. شما هم خواستید تشریف بیارید آرایشگاه ریما خانم. البته قبلش زنگ بزنید تا براتون وقت بذارم.

حالا نه اینکه ما خیلی همسر جانمان را سورپرایز کرده بودیم و مشعوف بودیم. موقع کیک آوردن ریما اصرار اصرار که بابا کیک رو نبینه تا ما شمعها رو روشن کنیم. فکر کنم این همسر جان ما خودش هم باورش شد که سورپرایز شده. حالا شمعها رو روشن کردیم برگشتن به من میگن چرا شمع اشتباه خریدی. یک سال بزرگتر گرفتی. یه جوری هم حق به جانب که انگار من مخصوصا رفتم و این شمع رو گرفتم و دیگه کار داشت می کشید به ماشین حساب و انتگرال گیری و ... که حضار محترم فهمیدند بنده درست محاسبه کرده ام و سن واقعی همسر جان همینی هست که هست. حالا لب و لوچه همسر جان آویزون شده که من فکر میکردم دو سال کوچکتر از این باشم. حالا نه یه سال دو سال. بعدش که فهمیده من اشتباه نکردم میگه. مهم اینه که من الان احساس می کنم تازه وارد ۱۸ سال شدم وگرنه عدد که چیزی رو نشون نمیده. بسکه هزار ماشااله ایشون اعتماد بنفسشون بالاست. حالا از پریشب تا حالا هر چند دقیقه یکبار سن همسر جان رو بهش یادآوری می کنم تا یادش نره. 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 13:39 توسط سحر| |