X
تبلیغات
من و دخترم






















من و دخترم

روزنویس

 

سلام

حالا همچین گفتم می خواهیم مراسم سورپرایز کنون داشته باشیم.دوستان فکر کردن ما چه آدم باحال و خوش فکر و سورپرایز کنی هستیم.

البته فکرهای بیشتری در سر داشتیم که به علت ذیق وقت نتونستیم همه را اجرا کنیم. فقط همین که از صبح چند باری با همسر جان تلفنی صحبت کردیم و حال و احوال و چه خبر و کجایی و اینها ولی یک کلمه از این که امروز روز تولدته و مبارک باشه و اینها نبود. همسر جان ما هم فکر کرده بود که ما کلا یادمون رفته و کلی غصه خورده بود و هیچکی منو دوست نداره و از این حرفها...

عصر با سرعت هر چه تمام تر رفتیم به سوی منزل و  سر راه اول یک عدد کیک از قنادی- بعد یک عدد شاخه گل از گل فروشی خریدیم و رفتیم که مقدمات را در منزل انجام بدهیم که ناگهان همسر جان را درب منزل در حال صجبت با مدیر ساختمون دیدیم. اصلا به روی خودمان نیاوردیم که ما شما را دیده ایم. سریع ماشین رو پارک کردیم توی پارکینگ و بعدش هم خونه و از این جا به بعد همه چیز روی دور تند تا میز رو به کمک ریما و پرستار ریما بچینیم.

حالا توی این هیر و ویر همسر جان هم سر رسید و هرچی زنگ میزنه ما که به روی خودمان نمی آوریم که صدای زنگی شنیدیم و کسی هم پشت دره. جالبه ریما رفته پشت در میگه: بابا صبر کن من الان دستشویی هستم بذار بیام بیرون در رو باز می کنم. یکی نیست بگه آخه تو که دستشویی هستی صدات از پشت در برای چی میاد؟

بعد دیدیم که همسر جان داره کلید می اندازه بیاد تو رفتیم گفتیم صبر کن خاله منصوره (پرستار ریما) لباس مناسب تنش نیست داره لباس می پوشه. قشنگ معلوم بود داریم فیلم بازی می کنیم دیگه....

بالاخره آماده شدیم و در رو باز کردیم و به قول ملودی به رسم قبیله ای من و ریما هم زمان آویزون گردن همسر جان شدیم و هرکدوم از یه طرف می کشیدیمش. شانس آورد این وسط بلا ملایی سرش نیومد. بعد فکر کن همسر جان که تازه از ساوه برگشته و خاک و خولی و به قول خودش کر و کثیف نذاشتیم حداقل بره یه دوش بگیره و لباس عوض کنه . همونجوری کیکش رو آوردیم و فوت کرد و چیلیک چیلیک عکس می انداختیم.

تازه بعد از فوت کردن شمع و بریدن کیک و اندکی میل کردن و آهان کادو باز کردن (یک عدد ادکلن از طرف من) و تقدیم دسته گل از طرف ریما به همسر جان، اعلام نمودیم که قرار است برای شام به رستوران مورد علاقه اش ببریمش . اونجا هم می تونه هر چی دوست داره سفارش بده و تازه برای دو سه روز بعدش هم غذا بگیره با خودش بیاره. یعنی جو گیر شدن در حد تیم ملی و حاتم بخشی در حد بوندس لیگا.

این شد که تازه به همسر جان اجازه دادیم بره دوش بگیره و لباس عوض کنه و من و ریما هم جینگولی مستون کردیم و پیش بسوی رستوران ایتالیایی ژوانی.

همین دیگه... سورپرایزمون همین بود. برای آدم بی حالی مثل من خیلی هم خوب بود. نه؟؟؟

                       دیگه سن همسر جان ما رو فهمیدید دیگه...

         دسته گل از طریف ریما. البته دختر خوش حساب من همون موقع پولش رو آورد و داد

                                          ریما در رستوران ایتالیایی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 8:36 توسط سحر| |

 

سلام

امروز تولد همسر عزیزم رضاست. با ریما قرار گذاشتیم فعلا هیچی به روش نیاریم تا شب که کلی براش کارهای سورپرایزی انجام بدیم.

فردا میام می گم که چه کار کردیم.

فعلا

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 11:31 توسط سحر| |

 

سلام

 وقتی از در خونه وارد میشی و مثل همیشه دخترکت به استقبالت میاد، احساس می کنی چیری از وجودت رو که توی چند ساعت گذشته یا شاید هم چند روز گذشته یا چند هفته گذشته توی محیط پر استرس کار و ترافیک و دودو دم گم کرده بودی رو  حالاپیدا کردی. محکم بغلش می کنی، به خودت می چسبونیش و بهش می گی که دلت خیلی براش تنگ شده بود.

تا اینجاش حس مادرانه ای هست که داری خالصانه به فرزندت میدی و صدای خنده و شوخی. اما با یک جمله فقط با یک جمله دردت میگیره و اشکت سرازیر میشه.

سحر جون میدونی وقتی مهربونی می کنی خیلی خوشگل تر میشی.

بعد از اون فقط کلماتی بود که ریما می گفت و لبخندی که روی لبهای من در حال خشک شدن بود.

از صبح با خودم می گم: قرار من نامهربونی و بداخلاقی و سخت گیری تا این حد نبود. قرار من ترجیح جلسه و کنفرانس و بازدید و اضافه کاری به خانوادم نبود. قرار من ...

اصلا قرار من این چیزها نبود.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 13:41 توسط سحر| |

 

سلام

چند روزه که ویروس بی تربیوت سرماخوردگی در خانواده ما چمبره زده و هی از یه در بیرونش میکنیم از اون یکی وارد میشه. از پنجشنبه که ریما شروع کرد به عطسه و سرفه از پریشب هم خودم گرفتار شدم. حالا دوتا آدم ویروسی در منزل داریم که اولی حالش از دومی کمی بهتره. به همسر جان میگم بیا تو هو زودتر این ویروس سرماخوردگی رو بگیر شاید زودتر شرش کم بشه و رفع زحمت کنه.

البته دیروز ریما داشت تاریخچه ورود این ویروس به منزلمان را شرح میداد. به این ترتیب که ریما از دوست هم سرویسیش روشا این بیمار ی رو گرفته. روشا از دوست دیگه اش تارا. تارا هم از خواهرش نمی دونم چی و همینطور داشت رمز گشایی می کرد که بهش گفتم: مامان جان بسه دیگه. اگر همینجوری پیش بری فکر کنم برسیم به ننه بزرگ آقا محمدخان. بیا آبمیوه ات رو بخور...

خلاصه که ما در بستر بیماری هستیم و محتاج دعای شما

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:25 توسط سحر| |

 

سلام

از صبح یکسری با رئیست و بعد هم با مدیریت سر موضوعی که همه و همه از بی کفایتی و نابخردی بعضی ها نشئت می گیره بحث و جدل می کنی. در کنارش کارهای ریز و درشتی که هیچ وقت هم تموم نمیشه ریخته سرت و انرژی روزت رو به حداقل میرسونه. نه صبحانه خوردی و نه ناهار درست و حسابی. بعدازظهر میشه و تو داری کارهای عقب افتاده ات رو که حتما باید تا آخر روز تموم بشه رو انجام میدی. متوجه میشی که همکارت که آقای خیلی محترم و مهربانی هست داره سرفه می کنه. بعد از چند لحظه صدای سرفه تبدیل به خس خس میشه و وقتی برمی گردی می بینی که رنگ صورت همکارت کبود شده و داره به سختی نفس میکشه. تنها کاری که می کنی فریاد نسبتا بلندی می کشی تا همکار دیگرت که داره با تلفن صحبت می کنه متوجه بشه و می دوی بیرون تا کمک بیاری.

نفس به شماره افتاده همکارت بعد از چند لحظه برمی گرده و به خیر می گذره و تو می مونی بی حس و حال بدون ذره ای انرژی. هر طور شده خودت رو به خونه میرسونی. طاقتت تموم میشه و می زنی زیر گریه.

به همسرت می گی که برات دوتا آرامبخش قوی بیاره و خونه رو هم آروم کنه تا بتونی بخوابی. فقط خواب می تونه تو رو از اون وضعیت بیاره بیرون. خوابت می بره. از ۶ عصر تا ۶ صبح. صبح که بلند میشی بهتری و با خودت فکر میکنی چطور دیروزت به بدترین شکل ممکن سپری شد و با خودت می گی هر چه بوده تموم شده و  امروز روز دیگریست.

پی نوشت۱: اتفاق مال هفته گذشته بود که به علت مشغله زیاد نتونستم به موقع بنویسم.

پی نوشت۲: امروز روز جهانی کودکه. هر چند کودک ما دیگه برای خودش خانومی شده ولی این روز رو به همه کودکان عزیز، دخترکم و یه جورایی به کودک درون خودم تبریک می گم.

پی نوشت۳: ریما از دیروز حسابی سرما خورده و دیروز راه به راه عطسه و خس خس سینه و فین فین. من هم در راستای ایفای نقش مادر نمونه دیروز سوپی خوشمزه و مقوی براش درست کردم بیا و ببین.

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 8:51 توسط سحر| |

 

سلام

دوست جونهای عزیزم: این آقا رایان گوگولی ما (خواهرزاده یک سال و دو ماه بنده) در رای گیری اولیه مجله سیب سبز امتیاز آورده و رفته برای مرحله دوم. اگر میشه کد شماره ۲۶۶۹ رو به شماره ۲۰۰۰۱۱۲۴ اس ام اس کنید تا این مرحله رو هم برنده بشه. اگر خواستید ببینید گل پسر ما چه شکلیه، عکس پایین رو ببینید. البته این عکسی نیست که توی مجله چاپ شده ولی چون من فعلا همین یدونه رو داشتم گفتم شما هم ببینید.

مرسی یه عالمه

 

 

این هم عکس رایان کوچولو:

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 12:20 توسط سحر| |

 

سلام

می گن امروز روز دختره. به چه مناسبتش رو نمی دونم. برم بپرسم ببینم چه خبره؟ به هر حال به همه دخترکان عزیز تبریک می گم و امیدوارم دخترهای خوبی برای پدر هاو مادرهاشون و زنان و مادران بهتری برای همسران و فرزندان آیندشون باشن.

دختر ما هم که امروز در خدمت پدرجانش ابتدا به کلاس زبان و سپس به رستوران مورد علاقه اش برای صرف نهار و پس از آن به سینما برای دیدن فیلم مورد علاقه اش رفته و روز پنجشنبه اش را داره به بهترین نحو سپری می کنه. این در حالیه که ما در اینجا به جلسات صد من یه غاز میرویم و به جای نهار پای سیب می خوریم و اگر هم از شدت خستگی در حال بیهوش شدن بودیم نهایتا سر مبارک را لحظاتی بر روی میز می گذاریم تا از غش کردن نجات پیدا کنیم.

آخر هفته خوبی داشته باشید.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 14:17 توسط سحر| |

 

سلام

مدرسه م- خ آماده باش که امروز یکی از هیجان انگیز ترین روزهای عمرت رو پیش رو داری. مدرسه  م-خ اماده باش که باز هم پر میشی از شور و احساس. مدرسه  م-خ آماده باش که دخترکان آبی پوش دبستانت برای دیدن و دوباره با تو بودن ثانیه شماری می کردن. مدرسه م- خ بیشتر از قبل آماده باش که  بخشی از زنان و مادران آینده، امروز به تو سلام می کنن و دلشون می خوا د که یکسال  پرخاطره رو با هاشون  سپری کنی. مراقبشون باش و بهشون یاد بده درسهایی از زندگی رو که توی هیچ کتاب و جزوه ای نمی تونن پیدا کنن. مراقبشون باش و آمادشون کن برای کار و زندگی در کشوری که در عین حال که خیلی زیبا و دوست داشتنیه، خیلی هم زندگی کردن توش سخت و پر فراز و نشیبه.

خلاصه که مدرسه م-خ علی الخصوص دبستان م- خ،امروز یکی از عاشق ترین، مهربون ترین و دوست داشتنی ترین دانش آموزانت پرکشید و اومد پیشت و بهت گفت: سلام...

اون  دانش آموز مهربون و عاشق همین دختر خانومیه که عکسش رو پایین ملاحظه می فرمایید.

    البته قرار بود که با انگشتهاش عدد ۳ رو نشون بده که یعنی داره میره کلاس سوم ولی نمی دونم چرا یکدفعه شد علامت پیروزی

                         آفتاب خورده توی چشم بچه، کج و کوله می بینه انگار

      ریما و دوستش مها که از دیدن همدیگه کلی ذوق و شوق از خودشون در کردن

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11:1 توسط سحر| |