من و دخترم

روزنویس

هوا پر مي شود از ارديبهشت... 

ارديبهشت عاشقانه با بوي بهار نارنجش... 

و من بوي تو را به باد مي سپارم... 

تا گم شوي 

ابر شوي 

و باران ببارد

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8:36 توسط سحر| |

 

سلام 

اجازه بدهيد اول از دومي شروع كنم. روز زن البته با تاخير مبارك و خجسته. باز هم همان دعاي هميشگي و آرزوي تكراري. اميدوارم زنان سرزمينم بيش از آن كه انتظار تكريم و احترام از سوي ديگران داشته باشند خود قدر خود را بدانند و شان و جايگاه خود را چونان كه سزاوارش هستند حفظ كنند.  

 در اين چند روز به خيلي چيزها فكر كردم. به زن بودنم. همسر بودنم و مادر بودنم. به اين كه بر خلاف خيلي ها هيچ گاه دوست نداشته ام و حسرت نخورده ام كه اي كاش پسر به دنيا مي آمدم. به اين كه هرگز حس زيباي مادري را غير از مادر دختري بودن تصور نمي كرده ام. به اين كه هيچ وقت نبود برادري را در خانواده سراسر محبت پنج نفريمان احساس نكرده ام و به اين كه خدا رحمت و محبتش را با تولد ريما بر من و همسر جان تمام كرد.  

لطفا حمل بر خودخواهي و خداي نكرده رجز خواني نشود. من خوب مي دانم كه پسر داشتن، مرد بودن و برادر داشتن نعمت هاي خاص خداوندي هستند. مرداني را مي شناسم كه دنيا با بودن آن ها معنا مي يابد. برادراني كه ستون خانواده هستند و فرزتدان پسري كه سراسر عشق هستند و عشق. اما زن بودن و مادر فرزند دختري بودن چيز ديگري است. باور نداريد؟ از مامان سحر بپرسيد 

چند روز گذشته حالمان بهتر نشد كه بدتر هم شد يعني به سرما خوردگي كذايي معده درد و ضعف و بي حالي را هم اضافه بفرماييد. نتيجه اش 2 كيلويي بود كه از وزن مبارك بنده كم شد و هم اينك مي رويم كه چون پركاهي در افق ها گم شويم. در كنار آن استرس درس ها و پروژه هاي عقب افتاده و چند تا دغدغه ديگه كه كلا هفته گذشته را برايمان كرده بود مثل شكلات تلخ كه تلخي اش بدجور روح و جسممان را نوازش مي داد.اما هيچ كدام دليل بر اين نشد كه كتابي كه خواندنش را شروع كرده بودم متوقف كنم. " جاي خالي سلوچ" . زيبا بود و با اين كه كمتر مي توانستم با شخصيت اول داستان هم ذات پنداري كنم اما از خواندن تك تك صفحات آن لذت وافر بردم.حتما خيلي ها اين كتاب را خوانده اند.  اگر نخوانده ايد پيشنهاد سرآشپز را جدي بگيريد 

خوب، يك خبر هم از ريما بدهم و بروم. سال تحصيلي رو به اتمام است و دخترك تازه يادش افتاده كه بايد كمي هم درس بخواند. اوايل و اواسط سال كه با معاونين مدرسه صحبت مي كردم، معتقد بودند كه دانش آموز پايه ششم بايد به طور متوسط روزي 3 ساعت مطالعه داشته باشد كه در مورد ريما در بهترين حالت روزي 30 دقيقه بود. بعد ما متعجب بوديم كه با اين طرز درس خواندن چرا ريما هيچ وقت نقض تكليف ندارد و نگراني جدي بايد درس خواندنش نيست. اما در اين چند وقت اخير كه صحبت ورود به پايه متوسطه به ميان آمده و آزمون مدارس خاص از جمله مدرسه اي كه اكنون در آن مشغول به تحصيل است، جرقه اي شده براي دختر جان تا كمي هم درس بخواند. روزهاي اول كه سر هر تست و مبحثي كه گير مي كرد بساط آبغوره گيري هم در منزل ما بر پا بود. ريما اشك مي ريخت و من حرص مي خوردم. تا اين كه كم كم بر اوضاع مسلط شد و تازه به اين نتيجه رسيده كه چندان  هم خنگ نيست و فقط چند سالي دير به فكر درس خواندن افتاده است. البته هنوز هم با بي ميلي تمام به اتاقش مي رود براي درس خواندن. نمونه اش هم همين ديروز كه وقتي بعد از استراحت يك ربعه م يخواست مجددا برود سراغ دفتر و كتاب هايش جمله معروف " پيش يه سوي بدبختي " را زمزمه مي كرد.  

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:45 توسط سحر| |

 سلام 

سال نو مبارك. سال نو خيلي مبارك. سال نو خيلي خيلي مبارك. حيف كه در حال حاضر با يك عدد مامان سحر به شدت سرما خورده و عصبي به خاطر دو شب بي خوابي طرف هستيد وگرنه حالا حالاها مي خواستم بگم سال نو مبارك. 

اميدوارم سال 1394 را با خوشي و سرزندگي شروع كرده باشيد و امروز هم اولين روز كاري بعد از نعطيلات را سرحال و پر روحيه سر كار تشريف آورده باشيد. مذاكرات هسته اي هم كه خدا را شكر به سرانجاماتي ( عجب كلمه اي شد!!) و ما هم تكليف نوروزي خود را كه همان پي گيري مذاكرات بود به نحو احسن به انجام رسانديم. 

عرض به خدمتتون كه تمام ايام تعطيلات طبق پيش بيني هاي صورت گرفته در شمال سپري شد. دقايقي پس از تحويل سال به اتفاق يك عدد همسر جان. يك عدد ريما جان و يك عدد ماهان جان ( پسر خاله ريما) راه افتاديم. جاده هم كه خداراشكر ياري كرد و بدون كمترين مشكلي رسيديم. پدر جان و مادر جان و خاله بهارك و همسر و رايان گوگولي هم 6 فروردين به ما ملحق شدند. امسال به دليل بيماري پدرجان و عدم توانايي ايشان در رانندگي دو ماشينه سفر كرديم كه در جاي خود تجربه جالبي بود. حالا يادمون رفته اون موقع كه بچه بوديم 10-15 نفر تو هر ماشين مي نشستيم و باربند مي بستيم اندازه برج ميلاد و يا علي مدد كل ايران را براي خودمان سياحت مي كرديم.  

روزهايمان در شمال كمي به تفريح- كمي به ورزش- كمي به خريد و كمي بيشتر از اندكي به استراحت گذشت.  

9 فروردين هم طبق رسم هر ساله سور و سات تولد ريما را فراهم كرديم و دختركم دوازدهمين شمع زندگي اش را با شادماني و دل خوش فوت كرد و قدم به سيزدهمين بهار زندگي اش گذاشت. برايش بهتر از بهترين ها را مي خواهم و اميدوارم آنقدر دختر عاقل و با درايتي باشد كه براي زندگي اش بهترين تصميم ها را بگيرد و زندگي را ان طور كه شايسته اش است بسازد  و ادامه دهد. 

طي اين چند روز طبق برنامه ريزي هايي كه البته خود دختر جان انجام داده بود به امور درسي هم پرداخته شد. البته لازم به ذكر است كه چند روز اول عيد كه بقيه نيامده بودند با جديت مثال زدني شخص شخيص بنده، هم ريما و هم ماهان طبق برنامه پيش رفتند كه البته هفته دوم از غفلت من استفاده بهينه كردند و چند روزي را بي خيال درس  و مشق شدند.  

روز سيزدهم فروردين هم پيش به سوي تهران. مسير برگشت هم خوب و خلوت بود و از ترافيك هاي معمول جاده هاي شمال خبري نبود.  

امروز هم كه در خدمت صنعت كشور هستيم تا ببينيم سال 94 را چگونه خواهيم گذراند.  

مجددا براي همه سلامتي- خوشي- بهروزي و موفقيت آرزو مي كنم.  

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:37 توسط سحر| |

سلام 

هفته آخر اسفند شد و نفس هاي آخر زمستاني كه به همه چيز شبيه بود الا زمستان. نمي خواهم حالا كه به بهار نزديك مي شويم از گرفتاري ها و مشكلاتي كه نباريدن برف و باران بر سرمان خواهد آورد حرفي بزنم. چرا كه حرف جديدي نيست و ما هم مردمي نيستيم كه تا به حال بي مشكل روزگار مان رو سپري كرده باشيم. 

ما هم چنان صبح ها به سر كار مي اييم و عصرها بدون انجام كاري كه مفيد بودنش را بتوان توضيح داد برمي گرديم منزل و روزهاي پايان سال را با كمترين هيجان و انگيزه اي مي گذرانيم. ريما هم قرار است تا فردا به مدرسه برود. البته فردا و پس فردا را بايد در آزمون زبان فرانسه كه در نمايندگي سفارت فرانسه برگزار مي شود شركت كند و اين به اين معناست كه دخترك تا آخرين روزهاي سال درگير درس و مدرسه خواهد بود. 

حال پدر هم خدا راشكر بهتر است. خوشبختانه عمل شبكيه چشم خيلي خوب جواب داد و اميدواريم كه هر چه زودتر ديد چشم ها كامل شود و پدر جان هم بتواند فعاليت هاي روزانه خود را از سر بگيرد. 

سال 93 در يك نگاه نه خوب بود نه بد. در عين حال هم خوب بود، هم بد. بيماري يكي از نزديكان ( به غير از پدر)، محقق نشدن تعدادي از برنامه ها و اميدي كه هنوز در دلمان روشن نشده جزء بدترين ها بود و موفقيت هاي درسي ام و از آن مهم تر صحت و سلامت خانواده كوچكم جاي شكر گذاري دارد.  

اميدوارم سال جديد اگر قرار نيست خوب باشد حداقل بد هم نباشد تا ما بتوانيم به گرفتاري هاي ريز و درشتي كه همواره سر راهمان قرار مي گيرد، برسيم. 

ايام نوروز را هم احتمالا در همان شمال خودمان سپري خواهيم كرد و چند روزي هواي پاك استنشاق مي كنيم و غذاي سالم تر مي خوريم و اگر فرصتي بود بي دغدغه خواهيم خنديد. 

اميدوارم ايام به كامتان باشد و سال جديد بهترين ها برايتان مقدر شود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:29 توسط سحر| |

سلام 

اين روزها دلم مي خواهد هواي اسفند را با تمام وجود استشمام كنم. اين روزها دلم مي خواهد لحظه لحظه غرق شوق و شور شوم وقتي به آمدن بهار فكر مي كنم. اين روزها دلم مي خواهد همه شاد باشند. همه سالم، همه اميدوار. 

روزهاي گذشته روزهاي آساني نبود. گرفتاري هاي كار و درس و كنسرت ريما به يك طرف و بيماري پدر جان كه 2 هفته اي هست حسابي درگيرمون كرده. قضيه از اين قراره كه چند روز پيش پدر جان در حالي كه داشت تو حموم صورتش رو مي شست نمي دونيم چه اتفاقي افتاده و چي شده كه ضربه اي به چشم راستشون وارد ميشه و پارگي قرنيه و از بين رفتن شبكيه  و ... همون شب اورژانسي براي ترميم قرنيه جراحي شدند و چند روز پس از عمل وقتي  كه ديد چشم برنگشت با اكو متوجه شدند كه شبكيه هم به شدت آسيب ديده و به همين علت پنجشنبه مجددا يك عمل اورژانسي ديگه انجام شد.  

خداراشكر نتيجه عمل خوب بوده و پزشك معالجشون در عين حال كه اذعان داشتند عمل خيلي سختي بوده ولي از نتيجه راضي بودند فقط بايد حدود 10 روز سرشون كاملا خم باشه و موقع خواب هم دمر بخوابند تا تزريقي كه براشون انجام شده خودش رو بگيره و شبكيه ترميم بشه.  

اميدوارم اين چند روز سخت هم در آرامش و با حداقل سختي براشون بگذره و ديد چشم كاملا برگرده. هر چند مي دونم كه پدر عزيزم اين چند روز خيلي اذيت شدند. 

كنسرت ريما هم به زيبايي هر چه تمام تر اجرا شد و هرچند من تمام فكر و ذهنم درگير بيمارستان و جراحي پدر بود ولي باز هم از اجراي ريما و دوستانش لذت بردم. 

دوستان عزيزم، ممنون ميشم به ياد ما باشيد و براي سلامتي پدرم دعا كنيد.

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:33 توسط سحر| |

سلام 

امروز سالگرد تاسيس وبلاگ من و دخترمه. توي همچنين روزي يك دفعه به سرم زد كه خاطرات خانواده كوچكم مخصوصا ريما رو ثبت كنم و با ديگران به اشتراك بگذارم. ممنون كه اين چند سال همراهمان بوديد. 

حرف خاصي براي نوشتن ندارم. ريما اين روزها درگير تمرين سخت و فشرده موسيقي است براي پايان هفته كه روز برگزاري كنسرتشون به مناسبت دهه فجره. تمام روزهاي تعطيل هفته گذشته رو مجبور شد به كلاس بره براي تمرين. پنجشنبه هم كه روز اجراست صبح بايد در آزمون جامع مدرسه شركت كنه و عصر هم كه برگزاري كنسرت هست. برنامه هاي فشرده اين چند هفته براي هممون خستگي به همراه داشته ولي وقتي خوب فكر مي كنم شرايط پيش آمده از بيكاري و بي برنامگي خيلي بهتره. يعني عقيده دارم كه براي بچه هايي به سن ريما داشتن برنامه فشرده كاري و درسي ( البته اگر به سلامتي و اوقات فراغتشون صدمه نزنه) خيلي بهتره تا اين كه از فرط بيكاري دايما يا جلوي تي وي باشن يا سرشون تو آي پد و گوشي تلفن همراه. 

مجددا، از دوستان عزيزي كه اين چند ساله نوشته هاي من رو دنبال كردند بسيار ممنونم و اميدوارم همچنان همراه من و دختركم باشند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:8 توسط سحر| |

سلام 

شرايط سني - روحي و حتي فيزيكي ريما در حال حاضر طوري هست كه ميزان حساسيت هاش، بي حوصلگي هاش و بعضا پرخاش گري هاش كمي بيشتر از گذشته و بعضا بيشتر از حد شده و علي رغم اين كه من تمام تلاشم رو براي آروم نگه داشتن جو خونه و رعايت شرايطش مي كنم ولي گاهي اوقات اداره امور از دستم  خارج مي شه و اين وسط برخوردهاي لفظي كه بعضا منجر به قهر و راه افتادن بساط آبغوره گيري از طرف ريما مي شه پيش مياد.  

همين ديشب نزديك بود جنگ جهاني سوم در بگيره كه طرف هاي متخاصم ترجيح دادند فعلا با ديپلماسي گفتگو شرايط رو كنترل كنند. قضيه از اين قرار بود كه ريما در نگهداري از وسايلش كمترين توجه و دقت رو به خرج مي ده. بسيار اتفاق افتاده كه وسايل مدرسه اش را يا تو خونه يا تو مدرسه جا گذشته و كم هم نبوده مواردي كه خانوم خانوم ها وسايلش رو گم كرده و بعد از چند وقت وسيله مذكور در جايي كه هيچ كدوم انتظارش رو هم نداشتيم پيدا شده. مثلا چند ماه پيش كيفش رو مدرسه جا گذاشت ( دقت كنيد كيف مدرسه اش رو) و خيلي هم حق به جانب مي گفت كه من كيف رو آوردم خونه و تو خونه غيب شده بعد از چند هفنه مسوول كتابخانه مدرسشون تماس گرفت و گفت كيف ريما تو مدرسه پيدا شده-چند وقت بعدش كاپشنش رو كه اتفاقا سوغاتي مادر جان بود رو مدرسه جاگذاشت و بعد از چند هفته تو اشيا گم شده مدرسه پيداش كرد. از دو روز پيش هم كه ظرف غذاش رو گم كرده.  بنده نيز ديروز رو براش غذا آماده نكردم و اعلام كردم چون ظرف غذات رو گم كردي فعلا مجبوري از غذاي مدرسه نوش جان كني كه البته ايشان هم ديروز تمام وقت در مدرسه در گرسنگي به سر برده بودند.ديشب هم هنگام برگشتن از كلاس با پدر جانش رفته و ظرف غذاي  جديدي خريده بود كه آه از نهاد بنده بلند شد كه هرچه اقدامات تربيتي قرار است من انجام بدم توسط ديگران نقش برآب ميشه. به همين علت موقع صرف ضام اعلام كردم كه ريما بايد هزينه تهيه مجدد ظرف غذا رو پرداخت كنه و از اين به بعد هر كدام از وسايلش كه در اثر بي توجهي گم و يا آسيب ديد بايد توسط خود ريما خريداري بشه و جايگزين بشه. البته قبول دارم كه لحن حرف زدنم كمي تحكم آميز بود و سر شام نبايد اون حرف رو ميزدم ولي باز هم قهر و گريه و جيغ و داد ريما بود كه شب همگي رو خراب كرد. 

البته آخر شب رفتم پيشش و انتظاراتم رو شفاف براش توضيح دادم ولي ديشب بر خلاف ساير وقت ها ريما خيال كوتاه آمدن نداشت و پشت سر هم مي گفت تو نگذاشتي من امشب با خيال راحت شام بخورم. 

صبح هم هر دو بدون سلام و صبح بخير و بوس هاي مادر و دختري از هم جدا شديم. 

از صبح هم همه اش ناراحتم. همه اش تو فكرم. همه اش دارم به آينده اي كه خيلي هم روشن و شفاف نيست فكر مي كنم. همه اش به اين فكر مي كنم كه تو اين دوران بحراني چطور با ريما برخورد كنم تا كمترين آسيب رو ببينه و به سلامت اين روزها رو سپري كنه.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:29 توسط سحر| |

سلام 

قطعا نوشتن بعد از اين همه مدت چيز بدرد بخوري از آب در نمياد جز اين كه به دوستاني كه اين مدت جوياي احوال من و ريما بودند بگم كه ما خوبيم و در حال گذران زندگي.  

نمي دونم چه چيز باعث شد كه امروز بيام و بنويسم. شايد برف و بارون صبحگاهي. شايد اميد به شروع يك هفته پربار شايد هم اعتراف به اين نكته كه تو دنياي مجازي هم دسته بندي هاي متفاوتي وجود داره. اون حسي كه ولاگ نوشتن به آدم مي ده وايبر و لاين و واتس آپ و فيس بوك و بقيه نمي دن. 

من و ريما و همسر جان حالمون خوبه. ريما در حال گذراندن كلاس ششمه. درس خوندن براش در اولويت آخره و ظاهرا خودش از وضع موجود چندان ناراضي نيست. من هم بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم و مشورت گرفتن هاي بسيار به اين نتيجه رسيدم كه به هيچ وجه نمي تونم وادارش كنم به كاري كه چندان علاقه اي بهش نداره. فقط يكسري قوانين با هم گذاشتيم كه كم و بيش هر دومون بهش پايبنديم تا ببينيم خدا چي مي خواد.  

فعلا غير از اين حرف ديگري ندارم فقط اين كه همتون رو دوست دارم و اميدوارم نوشتن هام رو بتونم ادامه بدهم.

نوشته شده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:6 توسط سحر| |

و من گريخته ام و در پي من صيادها و فرارويم دام ها... يا ضامن آهو من يقين دارم دستان تو تنها سهم آهو نيست! ميلاد امام هشتم مبارك
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 9:56 توسط سحر| |

سلام به همگي فقط اومدم يه خبري بدم و برم. تابستان است و گرم و ماه رمضان و مني كه وقت وققتش بي حال و بي حوصله بودم ديگه كلا تعطيلم. ريما كلاس هاي تابستونيش شروع شده. 3 روز در هفته كلاس فرانسه ( هر چقدر نسبت به انگليسي بي علاقست عاشق درس فرانسه است). دو روز در هفته موسيقي - يك روز باله كه احتمالا كنسل خواهم كرد و به جاش كلاس سولفژ ميره و از اين هفته هم 3 روز در هفته ميره زومبا ( يه همچين بچه اكتيوي دارم من). اين كه بايد در ايام تابستان بچه رو آزاد گذاشت و زياد درگير كلاس و رفت و آمد نكردش موافقم اما با شرايط اين روز هاي بچه هاي ما اوقات فراغتشون يا مي خواد پاي تي وي سپري بشه يا آي پد و ... پس همون بهتر سرشون به كلاس و درس گرم بشه كه حداقل كارايي را به همراه داشته باشه. كارنامه كلاس پنجمش رو هم گرفتيم و باز هم سيستم نه چندان راضي كننده ارزش يابي كيفي كه نمي دونيم چي به چي شد. يه كارنامه مي دن دستت و توش از اول تا آخر تمام دروسش رو خيلي خوب گرفته و مي گن برو به سلامت. حالا يادگيري چقدر بوده؟ ضعف و قوت هاش و ...؟ الله و اعلم اين روزها باز با كتاب خوندن آشتي كردم. مدتي بود به جز كتاب هاي درسيم مطالعه ديگري نداشتم اما اين دو هفته يه جورايي جبران كردم اساسي. در عرض 10 روز 6 تا كتاب خوندم. يه جورايي همشون رو بلعيدم و لذتشون رو بردم. ببينم تا آخر تابستون چه ركوردي مي زنم.
نوشته شده در دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 11:4 توسط سحر| |