من و دخترم

روزنویس

سلام 

هفته آخر اسفند شد و نفس هاي آخر زمستاني كه به همه چيز شبيه بود الا زمستان. نمي خواهم حالا كه به بهار نزديك مي شويم از گرفتاري ها و مشكلاتي كه نباريدن برف و باران بر سرمان خواهد آورد حرفي بزنم. چرا كه حرف جديدي نيست و ما هم مردمي نيستيم كه تا به حال بي مشكل روزگار مان رو سپري كرده باشيم. 

ما هم چنان صبح ها به سر كار مي اييم و عصرها بدون انجام كاري كه مفيد بودنش را بتوان توضيح داد برمي گرديم منزل و روزهاي پايان سال را با كمترين هيجان و انگيزه اي مي گذرانيم. ريما هم قرار است تا فردا به مدرسه برود. البته فردا و پس فردا را بايد در آزمون زبان فرانسه كه در نمايندگي سفارت فرانسه برگزار مي شود شركت كند و اين به اين معناست كه دخترك تا آخرين روزهاي سال درگير درس و مدرسه خواهد بود. 

حال پدر هم خدا راشكر بهتر است. خوشبختانه عمل شبكيه چشم خيلي خوب جواب داد و اميدواريم كه هر چه زودتر ديد چشم ها كامل شود و پدر جان هم بتواند فعاليت هاي روزانه خود را از سر بگيرد. 

سال 93 در يك نگاه نه خوب بود نه بد. در عين حال هم خوب بود، هم بد. بيماري يكي از نزديكان ( به غير از پدر)، محقق نشدن تعدادي از برنامه ها و اميدي كه هنوز در دلمان روشن نشده جزء بدترين ها بود و موفقيت هاي درسي ام و از آن مهم تر صحت و سلامت خانواده كوچكم جاي شكر گذاري دارد.  

اميدوارم سال جديد اگر قرار نيست خوب باشد حداقل بد هم نباشد تا ما بتوانيم به گرفتاري هاي ريز و درشتي كه همواره سر راهمان قرار مي گيرد، برسيم. 

ايام نوروز را هم احتمالا در همان شمال خودمان سپري خواهيم كرد و چند روزي هواي پاك استنشاق مي كنيم و غذاي سالم تر مي خوريم و اگر فرصتي بود بي دغدغه خواهيم خنديد. 

اميدوارم ايام به كامتان باشد و سال جديد بهترين ها برايتان مقدر شود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:29 توسط سحر| |

سلام 

اين روزها دلم مي خواهد هواي اسفند را با تمام وجود استشمام كنم. اين روزها دلم مي خواهد لحظه لحظه غرق شوق و شور شوم وقتي به آمدن بهار فكر مي كنم. اين روزها دلم مي خواهد همه شاد باشند. همه سالم، همه اميدوار. 

روزهاي گذشته روزهاي آساني نبود. گرفتاري هاي كار و درس و كنسرت ريما به يك طرف و بيماري پدر جان كه 2 هفته اي هست حسابي درگيرمون كرده. قضيه از اين قراره كه چند روز پيش پدر جان در حالي كه داشت تو حموم صورتش رو مي شست نمي دونيم چه اتفاقي افتاده و چي شده كه ضربه اي به چشم راستشون وارد ميشه و پارگي قرنيه و از بين رفتن شبكيه  و ... همون شب اورژانسي براي ترميم قرنيه جراحي شدند و چند روز پس از عمل وقتي  كه ديد چشم برنگشت با اكو متوجه شدند كه شبكيه هم به شدت آسيب ديده و به همين علت پنجشنبه مجددا يك عمل اورژانسي ديگه انجام شد.  

خداراشكر نتيجه عمل خوب بوده و پزشك معالجشون در عين حال كه اذعان داشتند عمل خيلي سختي بوده ولي از نتيجه راضي بودند فقط بايد حدود 10 روز سرشون كاملا خم باشه و موقع خواب هم دمر بخوابند تا تزريقي كه براشون انجام شده خودش رو بگيره و شبكيه ترميم بشه.  

اميدوارم اين چند روز سخت هم در آرامش و با حداقل سختي براشون بگذره و ديد چشم كاملا برگرده. هر چند مي دونم كه پدر عزيزم اين چند روز خيلي اذيت شدند. 

كنسرت ريما هم به زيبايي هر چه تمام تر اجرا شد و هرچند من تمام فكر و ذهنم درگير بيمارستان و جراحي پدر بود ولي باز هم از اجراي ريما و دوستانش لذت بردم. 

دوستان عزيزم، ممنون ميشم به ياد ما باشيد و براي سلامتي پدرم دعا كنيد.

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:33 توسط سحر| |

سلام 

امروز سالگرد تاسيس وبلاگ من و دخترمه. توي همچنين روزي يك دفعه به سرم زد كه خاطرات خانواده كوچكم مخصوصا ريما رو ثبت كنم و با ديگران به اشتراك بگذارم. ممنون كه اين چند سال همراهمان بوديد. 

حرف خاصي براي نوشتن ندارم. ريما اين روزها درگير تمرين سخت و فشرده موسيقي است براي پايان هفته كه روز برگزاري كنسرتشون به مناسبت دهه فجره. تمام روزهاي تعطيل هفته گذشته رو مجبور شد به كلاس بره براي تمرين. پنجشنبه هم كه روز اجراست صبح بايد در آزمون جامع مدرسه شركت كنه و عصر هم كه برگزاري كنسرت هست. برنامه هاي فشرده اين چند هفته براي هممون خستگي به همراه داشته ولي وقتي خوب فكر مي كنم شرايط پيش آمده از بيكاري و بي برنامگي خيلي بهتره. يعني عقيده دارم كه براي بچه هايي به سن ريما داشتن برنامه فشرده كاري و درسي ( البته اگر به سلامتي و اوقات فراغتشون صدمه نزنه) خيلي بهتره تا اين كه از فرط بيكاري دايما يا جلوي تي وي باشن يا سرشون تو آي پد و گوشي تلفن همراه. 

مجددا، از دوستان عزيزي كه اين چند ساله نوشته هاي من رو دنبال كردند بسيار ممنونم و اميدوارم همچنان همراه من و دختركم باشند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:8 توسط سحر| |

سلام 

شرايط سني - روحي و حتي فيزيكي ريما در حال حاضر طوري هست كه ميزان حساسيت هاش، بي حوصلگي هاش و بعضا پرخاش گري هاش كمي بيشتر از گذشته و بعضا بيشتر از حد شده و علي رغم اين كه من تمام تلاشم رو براي آروم نگه داشتن جو خونه و رعايت شرايطش مي كنم ولي گاهي اوقات اداره امور از دستم  خارج مي شه و اين وسط برخوردهاي لفظي كه بعضا منجر به قهر و راه افتادن بساط آبغوره گيري از طرف ريما مي شه پيش مياد.  

همين ديشب نزديك بود جنگ جهاني سوم در بگيره كه طرف هاي متخاصم ترجيح دادند فعلا با ديپلماسي گفتگو شرايط رو كنترل كنند. قضيه از اين قرار بود كه ريما در نگهداري از وسايلش كمترين توجه و دقت رو به خرج مي ده. بسيار اتفاق افتاده كه وسايل مدرسه اش را يا تو خونه يا تو مدرسه جا گذشته و كم هم نبوده مواردي كه خانوم خانوم ها وسايلش رو گم كرده و بعد از چند وقت وسيله مذكور در جايي كه هيچ كدوم انتظارش رو هم نداشتيم پيدا شده. مثلا چند ماه پيش كيفش رو مدرسه جا گذاشت ( دقت كنيد كيف مدرسه اش رو) و خيلي هم حق به جانب مي گفت كه من كيف رو آوردم خونه و تو خونه غيب شده بعد از چند هفنه مسوول كتابخانه مدرسشون تماس گرفت و گفت كيف ريما تو مدرسه پيدا شده-چند وقت بعدش كاپشنش رو كه اتفاقا سوغاتي مادر جان بود رو مدرسه جاگذاشت و بعد از چند هفته تو اشيا گم شده مدرسه پيداش كرد. از دو روز پيش هم كه ظرف غذاش رو گم كرده.  بنده نيز ديروز رو براش غذا آماده نكردم و اعلام كردم چون ظرف غذات رو گم كردي فعلا مجبوري از غذاي مدرسه نوش جان كني كه البته ايشان هم ديروز تمام وقت در مدرسه در گرسنگي به سر برده بودند.ديشب هم هنگام برگشتن از كلاس با پدر جانش رفته و ظرف غذاي  جديدي خريده بود كه آه از نهاد بنده بلند شد كه هرچه اقدامات تربيتي قرار است من انجام بدم توسط ديگران نقش برآب ميشه. به همين علت موقع صرف ضام اعلام كردم كه ريما بايد هزينه تهيه مجدد ظرف غذا رو پرداخت كنه و از اين به بعد هر كدام از وسايلش كه در اثر بي توجهي گم و يا آسيب ديد بايد توسط خود ريما خريداري بشه و جايگزين بشه. البته قبول دارم كه لحن حرف زدنم كمي تحكم آميز بود و سر شام نبايد اون حرف رو ميزدم ولي باز هم قهر و گريه و جيغ و داد ريما بود كه شب همگي رو خراب كرد. 

البته آخر شب رفتم پيشش و انتظاراتم رو شفاف براش توضيح دادم ولي ديشب بر خلاف ساير وقت ها ريما خيال كوتاه آمدن نداشت و پشت سر هم مي گفت تو نگذاشتي من امشب با خيال راحت شام بخورم. 

صبح هم هر دو بدون سلام و صبح بخير و بوس هاي مادر و دختري از هم جدا شديم. 

از صبح هم همه اش ناراحتم. همه اش تو فكرم. همه اش دارم به آينده اي كه خيلي هم روشن و شفاف نيست فكر مي كنم. همه اش به اين فكر مي كنم كه تو اين دوران بحراني چطور با ريما برخورد كنم تا كمترين آسيب رو ببينه و به سلامت اين روزها رو سپري كنه.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:29 توسط سحر| |

سلام 

قطعا نوشتن بعد از اين همه مدت چيز بدرد بخوري از آب در نمياد جز اين كه به دوستاني كه اين مدت جوياي احوال من و ريما بودند بگم كه ما خوبيم و در حال گذران زندگي.  

نمي دونم چه چيز باعث شد كه امروز بيام و بنويسم. شايد برف و بارون صبحگاهي. شايد اميد به شروع يك هفته پربار شايد هم اعتراف به اين نكته كه تو دنياي مجازي هم دسته بندي هاي متفاوتي وجود داره. اون حسي كه ولاگ نوشتن به آدم مي ده وايبر و لاين و واتس آپ و فيس بوك و بقيه نمي دن. 

من و ريما و همسر جان حالمون خوبه. ريما در حال گذراندن كلاس ششمه. درس خوندن براش در اولويت آخره و ظاهرا خودش از وضع موجود چندان ناراضي نيست. من هم بعد از كلي كلنجار رفتن با خودم و مشورت گرفتن هاي بسيار به اين نتيجه رسيدم كه به هيچ وجه نمي تونم وادارش كنم به كاري كه چندان علاقه اي بهش نداره. فقط يكسري قوانين با هم گذاشتيم كه كم و بيش هر دومون بهش پايبنديم تا ببينيم خدا چي مي خواد.  

فعلا غير از اين حرف ديگري ندارم فقط اين كه همتون رو دوست دارم و اميدوارم نوشتن هام رو بتونم ادامه بدهم.

نوشته شده در شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:6 توسط سحر| |

و من گريخته ام و در پي من صيادها و فرارويم دام ها... يا ضامن آهو من يقين دارم دستان تو تنها سهم آهو نيست! ميلاد امام هشتم مبارك
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 9:56 توسط سحر| |

سلام به همگي فقط اومدم يه خبري بدم و برم. تابستان است و گرم و ماه رمضان و مني كه وقت وققتش بي حال و بي حوصله بودم ديگه كلا تعطيلم. ريما كلاس هاي تابستونيش شروع شده. 3 روز در هفته كلاس فرانسه ( هر چقدر نسبت به انگليسي بي علاقست عاشق درس فرانسه است). دو روز در هفته موسيقي - يك روز باله كه احتمالا كنسل خواهم كرد و به جاش كلاس سولفژ ميره و از اين هفته هم 3 روز در هفته ميره زومبا ( يه همچين بچه اكتيوي دارم من). اين كه بايد در ايام تابستان بچه رو آزاد گذاشت و زياد درگير كلاس و رفت و آمد نكردش موافقم اما با شرايط اين روز هاي بچه هاي ما اوقات فراغتشون يا مي خواد پاي تي وي سپري بشه يا آي پد و ... پس همون بهتر سرشون به كلاس و درس گرم بشه كه حداقل كارايي را به همراه داشته باشه. كارنامه كلاس پنجمش رو هم گرفتيم و باز هم سيستم نه چندان راضي كننده ارزش يابي كيفي كه نمي دونيم چي به چي شد. يه كارنامه مي دن دستت و توش از اول تا آخر تمام دروسش رو خيلي خوب گرفته و مي گن برو به سلامت. حالا يادگيري چقدر بوده؟ ضعف و قوت هاش و ...؟ الله و اعلم اين روزها باز با كتاب خوندن آشتي كردم. مدتي بود به جز كتاب هاي درسيم مطالعه ديگري نداشتم اما اين دو هفته يه جورايي جبران كردم اساسي. در عرض 10 روز 6 تا كتاب خوندم. يه جورايي همشون رو بلعيدم و لذتشون رو بردم. ببينم تا آخر تابستون چه ركوردي مي زنم.
نوشته شده در دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 11:4 توسط سحر| |

سلام

 ننوشتنم علت خاصي نداشت. بي حوصله بودم و بي انگيزه و متاسفم كه نتونستم به خودم مسلط بشم و از ثبت اوقات شيرين دخترم غافل شدم. از آغاز سال 93 و مسافرتمون. از 12 ساله شدن ريما و جشن تولدش. از خاطرات مدرسه اش كه هر كدومش مي تونست يه پست جداگونه باشه و خاطره انگيز. ارتبريكات روز مادر و پدر و معلم و كارگر و ... كه اومدن و رفتن و چندين و چند مطلب ديگر. نمي دونم دفعه بعد كي و چگونه به اين وبلاگ خواهم آمد. اما اميدوارم بتوانم روزانه نويسي هايم را از سر بگيرم و روزي كه ريما بزرگ شد اين وبلاگ را به عنوان يك دفتر مصور خاطرات بهش هديه كنم.

پي نوشت: امروز 28 ارديبهشت سالروز تولدمه. دوستان و نزديكان شرمنده ام كردند و تولدم را تبريك گفتند.اميدوارم روزي برسه كه بتونم خودم هم به خودم تبريك بگم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 13:13 توسط سحر| |

سلام

 

اسفند را در شرایط بدی گذراندم. علتش را نمی دانم. هر روز که ازخواب بلند می شدم انگار منتظر معجزه بودم تا حالم خوب شود دروغ نگویم تا همین الان هم منتظرم. خنده دار است اگر بگویم علت بدی حالم هنوز مشخص نیست. یعنی اصلا علتی ندارد. می خواستم بیایم و به رسم هر ساله آخرین پست را با شور و حرارت خاصی بنویسم که تا الان به تعویقش انداختم.

بگذریم.امیدوارم سال۹۲ را با خاطرات خوب و خوش گذرانده باشید و پرانرژی آماده استقبال از سال جدید باشید.

ایام به کام و تعطیلات خوش بگذرد.

من و خانواده کوچکم را از دعای خیرتان فراموش نفرمایید.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 16:33 توسط سحر| |

 

سلام

بریم سراغ بقیه سفرنامه تایلند. البته گفته باشم که حافظه داغون بنده در حال حاضر خیلی از جزئیات را از خاطر برده و احتمالا فقط می تونم کلی گویی کنم.

فکر کنم تا اونجایی گفته بودم که شب سال نو میلادی شد و فرداش هم ما به همراه تور رفتیم بازارچه روی آب. یک تور ترکیبی که اول بردنمون جایی برای خرید که طبق معمول فروشنده ها هر جور قیمتی می خواستن می گفتن. بعد رفتیم برای فیل سواری. این هیجان فیل سواری سال های سال است که گریبان ما را گرفته از اونجاییکه در آلبوم خانوادگی منزل پدری خواهر بزرگه بنده در حالی که فقط ۲ یا ۳ سال بیشتر نداشته سوار بر فیلی عظیم الجثه شده بوده و با ژستی دیدنی ازش عکس گرفته بودند. آن زمان بنده هم به دنیا آمده بودم اما هم خیلی خیلی کوچک بودم و هم چون فرزند دوم خانواده بودم کلا از مزایای فرزند اولی بی بهره بودم. این گونه شده که خانواده محترم درصدد باغ وحش بردن بنده و سوار بر فیل نمودن بنده هیچ گاه برنیامده بودند و این عقده ناگشوده همواره با ما بود تا این که در سی و خرده ای سال بعد ما راهی دیار تایلند شدیم و چشممان به جمال فیل های تایلندی روشن شد و ناگهان جستی زدیم و سوار بر یکی از آن ها به فیل سواری مشغول گشتیم ( این جمله آخرش رو تو هپروت نوشتم. جدی نگیرید). هیچی دیگه من و ریما سوار یک فیل و همسر جان هم تکی سوار یکی دیگه شد و یه فیل سواری جانانه کردیم. هر چند دقیقه یک بار هم خانم فیله خرطومش رو میاورد نزدیک صورت ما و دیده بوسی مختصری با من و ریما می کرد و به راهش ادامه می داد.

بعد از آنجا رفتیم به سمت بازارچه روی آب. سوار قایق شدیم و در یک کانال آب که البته به شدت کثیف بود و اطرافش هم پر از خانه های کارگری مثلا قایق سواری کردیم. بازارچه روی آب به این شکل بود که دو طرف کانال آب مغازه هایی وجود داشت و در حالی که شما سوار بر قایق بودید می توانستید خریدهایی هم انجام بدهید. البته ما نیمه های راه پیاده شدیم و از مغازه ای دیگر کمی خرید کردیم.

در حال گشت و گذار بودیم که آقایی با یک عدد مار پیتون آویزان بر گردن نظرمان را جلب کرد. گفته بودم شجاع السلطنه ای شده بودم برای خودم. رفتم جلو و گفتم که می خواهم مار را بغل بگیرم. حالا هر جه همسر جان سعی در منصرف کردنم دارد کوتاه بیا نیستم که نیستم. ۱۰۰ بت به آقاهه دادیم و مار حدودا ۲متری را دست گرفتیم و همسر جان هم شروع کرد به عکس گرفتن. از آن طرف هم پدر جان آمده بود هی غر میزد که آخه این چه کاری ؟ آدم عاقل از این کارا نمی کنه؟ مادر جان هم که همه اش نگران دست و صورت ما بود که حالا کثیف شده. فکر کنید ماره روی سروگردن ما بود مادرجانمان می گفت بلند شو برو دست و صورتت رو بشور. قیافه ریما دیدنی بود. هنوز ماره رو تحویل صاحبش نداده بودم ریما از دستم قاپید و شروع کرد حیوون زبان بسته را بالا پایین کردن و پدرش هم به عکس انداختن. البته ناگفته نماند که چند ثانیه اول بچم رنگ به صورت نداشت بسکه ترسیده بود فقط نمی خواست جلوی مامانش کم بیاره. همسر جان که دیده بود زن و فرزندش تو دهن شیر و اژدها می رن و اصلا بندنشون اپسیلونی آدرنالین هم ترشح نمی کنه خیالش راحت شده بود و همین جوری به ما می خندید. احتمالا یادش رفته بود همسر و فرزندش گربه از بغلشون رد می شه با جیغ های بنفشی که می کشن گوش همه رو کر می کنن.

بگذریم.

بعد از نهار هم گروه رو بردن به تماشای یک شوی تایلندی که نمایشی بود از رسم و رسوم مردم تایلند در زمان های مختلف و رقص های مختلف مردم. بعد هم ساعت حدود ۵ عصر رسیدیم هتل. تازه من و ندا و همسرش تصمیم گرفتیم برویم ماساژ. آخه آدم تا تایلند بره و نره تای ماساژ. مغازه ماساژ هم هم توی بانکوک و پاتایا خیلی زیاد بود. الیته به دلیل سال نو و کثرت مسافر اغلب سرشون شلوغ بود و  مثلا توی پاتایا تا ۲ صبح باز بودن و کار می کردن. یه جا رو پیدا کردیم و ماساژ ۱ ساعته پا رو انتخاب کردیم. سیستم کاریشون جالب بود. من که بعد از ماساژ اون روز احساس کردم کل خستگی پاهام از بین رفته.

فرداش هم آخرین روزی بود که در بانکوک بودیم و تصمیم گرفتیم که خودمون کمی شهر رو بگردیم و خرید کنیم و بنابراین تور نگرفتیم. کل روز رو به بانکوک گردی و خرید و استراحت گذشت و آمده شدیم تا روز بعدش به سمت پاتایا حرکت کنیم. البته ریما و بقیه خانواده از امکانات هتل مثل استخر ۲ باری استفاده کردن که من و همسر جان ترجیح دادیم وقتمون رو بیرون هتل بگذرونیم. خوبی این سفر این بود که ریما دربست در خدمت خاله اش بود که کمتر وقتی سراغ بابا و مامانش رو می گرفت. فقط موقع خواب بود که به زور می آوردیمش توی اتاق خودمون. صبح هم تا چشماش رو باز می کرد سریع لباس می پوشید و می رفت پیش بقیه. من هم از فرصت نهایت استفاده رو کردم و کیف و کتابش رو دادم بهش تا بره پیش همسر خواهرم تا درسهای ریاضی که قرار بود خودش یاد بگیره رو با هم تمرین کنن. اون بنده خدا هم اینقدر به این چیزها مقیده که یکی دو شب تمام وقت گذاشت مساحت ذوزنقه و مسایل مربوط به حجم و ... با ریما کار می کرد. تازه سر صبحانه هم یه لیوان می داد دت ریما و بهش می گفت برو ۳/۲ این لیوان رو آب پرتقال پر کن و ۳/۱ رو آب سیب و بردار بیار یا یک تکه نان می داد بهش می گفت این رو به شکل ذوزنقه ببر و مساحتش رو حساب کن. یادگیری در حین کار دیگه

می گم می شه پاتایا و بعدا بنویسم؟ می شه دیگه.

فعلا.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 10:11 توسط سحر| |