تبليغاتX
من و دخترم






















من و دخترم

روزنویس

 

باز هم سالی دیگر و بهاری دیگر و اردیبهشتی دیگر و بیست و هشتمی دیگر و سالروز تولدی دیگر.

 

                                      تولدم مبارک

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 7:49 توسط سحر| |

 

سلام

خوب تا ديگه اين آلزايمر زودهنگام كار دستم نداده بريم سراغ سفرنامه ملبورن كه ديگه داره كم كم بيات ميشه.

جونم براتون بگه كه روزهامون در اونجا خلاصه شده بود در گشت و گذار و خريد و استراحت و ورزش و ... بعضي روزها مارگارت عزيز همراهيمون مي كرد و بعضي روزهاي ديگه هم خودمون كه ديگه كم كم موقعيت جغرافيايي شهر رو ياد گرفته بوديم و از روي نقشه و بدون نقشه راحت مي تونستيم رفت و آمد كنيم، اين ور و اون ور مي رفتيم. يك روز هم وقتي توي ايستگاه  منتظر اتوبوس بوديم تا بريم سي تي يك خانم استراليايي ايستاد و ازمون آدرس پرسيد و همسر جان هم در ميان بهت و ناباوري بنده همچين خانمه رو راهنمايي كرد كه انگار نقشه ملبورن رو خودش كشيده و سالهاست توي شهر اقامت داره. ديگه اين آدرس دادن همسر جان شده بود براي ما سوژه و به خواهرم و همسرش مي گفتم اگر جايي مي خواهيد بريد و بلد نيستيد از رضا بپرسيد راهنماييتون مي كنه.

يكي از روزها به همراه مارگارت رفتيم نمايشگاه عشق و صميميت(love& devotion) كه آثار شعراي قديم ايران رو معرفي مي كرد. براي من باعث افتخار و غرور بود كه به مدت نسبتا طولاني (حدود يك ماه) اين نمايشگاه برقرار بود و مردم علاقمند ميومدن و با اشتياق در مورد شعراي ايران اطلاعات كسب مي كردن. جالب بود كه خانم استراليايي كه مثلا راهنماي ما بود هر شاعري رو كه معرفي مي كرد من و همسر جان يك بيت از يكي از شعرهاش رو مي خونديم و براشون ترجمه مي كرديم. (آي حال ميداد) اونجا يك خانم راهنماي ايراني هم بود كه گروهي ديگر رو راهنمايي مي كرد. وقتي ما رو ديد اومد جلو و شروع به احوال پرسي كرد همسر جان هم بهش گفت "سلام عليكم" يكدفعه يك خانم استراليايي كه همراه ما بود انگار دلنشين ترين صدا رو توي زندگيش شنيده هي به همسر جان مي گفت: ميشه يكبار ديگه بگيد "سلام عليكم" چه خوش آهنگ.! چه زيبا! چه... ! ما هم كلا اينجوري بوديم  

نمايشگاه طبقه همكف كتابخانه ملي ملبورن برگزار شده بود. بعد از اونجا رفتيم توي طبقات كتابخانه و دانشجوها و دانش آموزاني كه همگي غرق مطالعه و تحقيق بودن و چند تا تالار نقاشي كه توي يكي از طبقات بود رو ديديم و لذت برديم.

 آخر همون هفته هم رفتيم به يك مسافرت 2 روزه به جايي به اسم apolo bay. جايي بسار زيبا كنار اقيانوس منجمد جنوبي كه اصطلاحا اقيانوس جنوبي مي گفتن. در مسير به جاده اي رسيديم به اسم great ocean road. واي كه چقدر اين جاده زيبا بود. يك طرف جنگل و طرف ديگر اقيانوس.

جاهايي از جاده در ارتفاع بالاتري از اقيانوس قرار مي گرفت كه زيبايي اون رو چند برابر ميكرد. خلاصه رسيديم به محل مورد نظر و دو روز دل انگيز رو سپري كرديم.

توي راه رفت و برگشت  يك عالمه كوالا ديديم كه برا ي خودشون چسبيده بودن به درختهاي اكاليپتوس و يا خواب بودن يا در حال غذا خوردن.

توي راه برگشت هم به جنگلي رفتيم كه محل مناسبي براي پياده روي بود. در استراليا به علت نبود كوه، ورزشي به نام كوه نوردي رونقي نداره. به جاش مردم علاقه زيادي به جنگل نوردي (bush walking )دارن.

 جالب بود كه توي دل جنگل محل پياده روي درست كرده بودن و مردم خيلي راحت در حالي كه توي دل جنگل راه مي رفتن ورزش هم ميكردن. راستي يه سري هم به يك فانوس دريايي زديم و من به آرزوي ديرينه ام كه ديدن فانوس دريايي بود رسيدم.

روز 9 فروردين هم كه تولد ريما خانم بود و ما هم بعد از دعوت مارگارتُ  كدبانوگريمان گل كرد و به همراه ندا سالاد الويه و كشك بامجان و یکی دو نوع سالاد و مخلفات رو آماده كرديم و خلاصه يه تولد جمع و جور براي دختركمان در بلاد غربت گرفتيم. خاله ندا و عمو بهرنگ هم شرمنده كردند و علاوه بر هديه نقدي و كيك، يك جفت كفش كتاني (به انتخاب ريما) به عنوان هديه تولد براي ريما گرفتن. مارگارت عزيز هم دو تا كتاب و يك عالمه بادكنك و وسايل آتش بازي خريده بود و حسابي باعث خوشحالي ريما شد.

                             قربونت برم من که برای خودت خانمی شدی

                             ریما مشغول دعای قبل از فوت کردن شمع های تولد ۹ سالگی

ما هم طبق معمول تنبلي در خريد هديه مغلوبمان كرد و نقدا با ريما خانم حساب كرديم تا بعدا هرچي خودش خواست براي خودش بخره. حالا از اون موقع تا الان روزي چند بار مي رسه دلارهاي منو كجا گذاشتيد؟ چند دلار دارم؟ كي دلارهامو بهم ميديد؟ دلارهای منو جدا بذارید با پولهای خودتون قاطی نشه. خدايا اين دختر نديد بديد و پول نديده رو از ما نگير.

انشاله یه پست دیگه که بگذارم سفرنامه ملبورن رو تموم می کنم. بزن دست قشنگه رو

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:56 توسط سحر| |

 

مادر عزيزم؛

 روزت مبارك. از شما ممنونم كه من را به دنيا آورديد. به من كمك كرديد. دوستم داشتين. شب هايي كه نمي خوابيدم برايم با خستگي لالايي  مي خوانديد. از شما ممنونم.

 

                                  زهي عشق، زهي عشق

كه ما راست خدايا، چه نغز است و چه خوب است و چه زيباست خدايا

متن بالا رو ریما دیروز توی مدرسه نوشته بود و عصر با خودش آورد و داد به من. عصر هم پدرش رو کشان کشان برد گل فروشی و شیرنی فروشی و به همراه یه شال خوشگل و البته یه دسر پرتقالی که خودش درست کرده بود روز مادر رو برام خاطره ساز کرد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:58 توسط سحر| |

 

سلام

خوب رسيديم به يكشنبه آخر سال و كنسرت خانم ليلا فروهر كه از دو سه هفته قبلش ندا بليطش رو تهيه كرده بود. ما هم ساعت 8 شب بعد از كلي چيتان پيتان كردن راه افتاديم به سمت محل برگزاري كنسرت. 

شب خوبي بود و من از اينكه  به واسطه برگزاري  يك كنسرت در يك جمع ايراني خارج از وطن حضور داشتم لذت بردم.

       ریما در آغوش مامان سحر

 روز بعد طبق قراري كه با خانم مارگارت داشتيم ساعت 10 صبح آماده شديم و به همراه مارگارت راه افتاديم به سمت محل هايي كه ايشون برا ي اون روز در نظر گرفته بودن تا ما رو همراهي كنن. طي چند باري كه ما با اين خانم مهربان همراه شديم و به گوشه و كنار شهر رفتيم  نكات قابل توجهي  از رفتار  و سلوك مارگارت نظر من رو جلب كرد كه در نوع خودش تجربه ارزشمندي براي من نوعي بود. اول اينكه هميشه قبل از اينكه ما رو به جايي ببره از روز قبلش كلي در اينترنت جستجو مي كرد و اطلاعات جامع و كامل رو از محل مورد نظر فراهم مي كرد و بعد براي ما مي فرستاد تا اگر مورد پسند ما بود به اتفاق به اونجا بريم. دوم اينكه هواي خرج و مخارج ما رو حسابي داشت و با اينكه ما از اول بهش اطمينان خاطر داديم كه هر جايي كه خودش مي پسنده و صلاح ميدونه مي تونه ما رو ببره اما حسابي حواسش جمع بود. مثلا هر رستوراني مي رفتيم اول منوي غذاش رو يه نگاهي مي انداخت و اگر قيمتهاي غذاش رو با توجه به شناختي كه از اون رستوران داشت، مناسب نمي ديد سريع دنبال يه رستوران ديگه مي گشت. هميشه براي خودش غذاهايي رو سفارش ميداد كه ارزون تر از بقيه بود  البته بدون نوشيدني و جالب تر از همه اينكه بعد از هر بازديدي كه مثلا از گالري، موزه و ... داشتيم كلي از ما به خاطر اينكه باعث شديم تا اون اين محلها رو بار ديگر ببيند تشكر مي كرد.

خلاصه كه اون روز ما اول رفتيم به موزه هنرهاي معاصر ملبورن.

                                         ریما در محوطه موزه

من خودم  خيلي نسبت به بازديد از چنين مكانهايي  رغبت و تمايل ندارم ولي اون روز 1- به خاطر اينكه موزه در مكاني بسيار زيبا، سرسبز و خوش آب و هوا واقع شده بود و 2- آثار هنرمندان مشهور استراليا از زماني كه فقط كاغذ خط خطي مي كردن تا خلق آثار آنچناني باعث شد از ديدن موزه لذت ببرم.

                   ریما در کنار آثاری که در محوطه باز موزه قرار داشت

بعد از اون به يكي دو تا مركز خريد رفتيم تا كمي براي ريما خريد كنيم كه موفقيت آميز نبود و بعد ناهار و بعد از اون رفتن به مزرعه حيوانات كه يكي از جذاب ترين و خاطره انگيز ترين مكان هايي بود كه ديده بوديم و خيلي خوشحالم كه ريما تونست يه مزرعه واقعي رو با تمام حيوانات ريز و درشتش ببينه و ساعتي رو كنارشون به بازي كردن و غذا دادن بهشون بگذرونه.

توي اين مزرعه اكثر حيواناتي كه در يك مزرعه ميشه ديد رو نگهداري مي كردن و جالب اينكه بچه ها خيلي راحت مي تونستن برن پيش اين حيوونها و باهاشون بازي كنن و غذا بهشون بدن و نحوه زندگي كردنشون رو از نزديك ببينن. تنها حيوان هايي كه بچه ها نمي تونستن بهشون دست بززن اسب و خوك بود.

                               ریما در کنار لانه مرغ و خروس ها

           ریما خانم مشغول غذا دادن به یکی از اسب های مزرعه

بعد از 3-2 ساعتي كه اونجا بوديم ساعت 4 بعدازظهر رفتيم به مكاني در همون مزرعه براي دوشيدن شير گاو. نيم ساعتي منتظر شديم تا خانم گاوه تشريف فرما شدن

                      خانم گاوه وارد می شود. اسمش هدر بود.

  بعد از توضيحاتي كه خانم مسوول نگهداريش داد بچه ها رو يكي يكي برد براي شير دوشي. ريما هم اول با ترديد ولي بعد با ذوق و شوق فراوان رفت و شير خان گاوه رو دوشيد. اينقدر هم بهش حال داده بود كه دلش نمي خواست از روي صندلي بلند شه تا نوبت بچه هاي ديگه بشه.

       ریما مشغول شیر دوشی

 روز بعدش (سه شنبه) هم كه زمان سال تحويل بود. از شب قبلش ندا و ريما 3 تا تخم مرغ رنگ كردن و ما هم رفتيم و از مغازه ايراني كه نزديك خونشون بود سبزه و سنبل و سنجد و سمنو خريديم و خلاصه ميز هفت سيني چيديم و هر چند دقيقه يكبار ياد ايران مي افتاديم و لحظه سال تحويل تو خونه خودمون و يكمي دلتنگي و كاشكي الان ايران بوديم و از اين حرفها. سال تحويل به وقت ملبورن ساعت 4 بعدازظهر بود و ما وقت كافي داشتيم تا همه چيز رو آماده كنيم.

                            سفره هفت سین ما در منزل خواهرجان

ندا كه فقط تونست بعداظهر رو از رئيسش اجازه بگيره و همسرش هم نيم ساعت قبل از سال تحويل رسيد خونه. ولي خوبيش اين بود كه اون دقايق بعد از اينكه همه حمام رفته و لباس نو پوشيده و نونوار شده كنار هفت سين نشستيم خدا را شكر كرديم كه حداقل اين سنت رو داريم كه به بها نه اش كنار هم جمع بشيم و براي چند دقيقه هم كه شده دلمون رو از هرچي  بدي و زنگاره پاك كنيم و دل به آينده اي روشن ببنديم. مثل هر سال لحظات پايان سال رو با ارتباطي كه با حرم امام رضا برقرار كرده بوديم  سپري كرديم و آغاز سال 1391.

                              ریما منتظره تا سال تحویل بشه.

                              ریمای گل من در کنار یه گل دیگه

 يك ساعت بعد از سال تحويل رفتيم به يك پارك طبيعي داخل شهر ملبورن براي ديدن كانگوروها.  ديگه اونجا دسته دسته كانگورو بود كه جست و خيز كنان به اين طرف و اون طرف مي رفتن و زماني هم كه ايستاده بودن تا وقتي كه احساس خطر نمي كردن از جاشون تكون نمي خوردن. بعد از اون هم كمي خيابون گردي و شام و لالا . متاسفانه عکسهایی که از کانگوروها انداختیم خیلی خوب نشدن. به همین علت نتونستم عکسی ازشون بگذارم.   

اينطور كه پيش ميره اين سفر نامه ما انگار نمي خواد تموم بشه. ناصر خسرو هم اگر بود سفرنامه اش رو تموم كرده بود تا الان.     

پی نوشت: دیشب همراه مامان و بابا و چند تا دوست دیگه رفتیم  بولینگ عبدو (مجتمع شهید چمران)نمایش شاد و کمدی سمفونی عشق. توصیه می کنم اگر دوست دارید چند ساعتی فقط بخندید و لذت ببرید این نمایش رو ببینید. گاهی اوقات آدم باید از غالب خشک و جدی و رسمی هر روزه اش خارج بشه و مثل زمانی بچگی که با هر تلنگری بی پروا می خندیدیم و شادی می کردیم فقط بخنده و بخنده.

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:20 توسط سحر| |

 

سپاسگزار همچون معلمی هستم که اندیشیدن را به من آموخت نه اندیشه ها را

معلم عزیزم روزتان مبارک . ..

 

پی نوشت: دیروز رو به مناسبت روز کارگر تعطیل بودیم. تعطیلی وسط هفته هم برای خودش حال و هوایی دارد. ورزش و آشپزی و دیدن یک دوست قدیمی و خواندن کتابهایی که اینروزها مرا مسخ خود کرده اند. نیمه شب هم گوش سپردن به  صدای بینظیر شر شر باران و رها کردن ذهن سیالی که چند روزی بود بدجور به بند کشیده بودمش.

 انشاله ادامه سفرنامه از فردا

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:24 توسط سحر| |

 

سلام

درست 2 هفته قبل ازاينكه ما بريم ملبورن ندا خانم تشريف بردن سر كار. اين به اين معنا بود كه ما 5 روز همفته رو از صبح تا حدود 5 عصر كه ندا و همسرش از سر كار برميگشتند تنها بوديم. اولش كه خيلي ناراحت شديم. هم اينكه كمتر خواهر جانم رو مي ديديم و هم اينكه بايد خودمون تنها مي رفتيم گشت و گذار و با توجه به اينكه شهر رو هم بلد نبوديم يكمي برامون سخت بود. البته اين مشكل هم خدا خواست و به گونه اي خيلي خوب و عالي حل شد. حالا ميگم چه جوري.

روز سوم اقامت ما هم كه مصادف شد با شب چهار شنبه سوري  و ما هم شال و كلاه كرديم و به پاركي كه انجمن ايرانيان مقيم ملبورن همه ساله براي مناسبتهاي خاص در نظر مي گيرن رفتيم. اونجا هم بساط پريدن از روي آتش البته با نظارت چند تا مامور امنيتي و DJ و رقص و آواز برپا بود. دو سه ساعتي اونجا بوديم و برگشتيم.

روز بعد هم  من و همسر جان و ريما با آدرسي كه گرفته بوديم رفتيم استخر. يك محوطه بزرگ متشكل از چند تا استخر سرباز و سرپوشيده و سونا و جكوزي و ... با يك زمين چمن عالي براي استراحت بعد از استخر. چند ساعتي اونجا بوديم و بعدش پياده راه افتاديم سمت منزل. البته بين راه مقدار متنابهي همبرگر و سيب زميني و كوكا و ... مك دونالد به بدن زديم تا يك وقت خداي نكرده اون چند گرمي كه در اثر شنا و ورزش از دست داده بوديم رو بدون جايگزين نگذاريم.

روز بعدش هم رفتيم مركز خريد (west field)وست فيلد كه يكي از مراكز خريد بسيار بزرگ و البته شيك و پيك ملبورنه و برحسب تصادف از منزل خواهر جان خيلي هم فاصله نداره. ديگه اونجا سحر خانم كمي براي خودش خريد كرد و خريد خونش كه طي چند روز گذشته پايين اومده بود كمي بالا رفت. البته تا رسيدن به ميزان طبيعيش فاصله زياد داشت كه در روزها و هفته هاي آتي اون هم جبران شد.

       ريما در مركز خريد وست فيلد

ندا وقتي براي يكي از مراكز خيريه استراليا به عنوان داوطلب كار ميكرده با يك خانم استراليايي كه براي تدريس زبان انگليسي به اون مركز رفت و آمد ميكرده آشنا ميشه. ما خانم مارگارت 66 ساله بسيار پرانرژي ومهربان  را آخر هفته اول اقامتمون در ملبورن در منزل خواهر جان ملاقات كرديم. با توجه به شرايط كاري ندا و همسرش و خانم مارگارت كه خوشبختانه در اون روزها كار خاصي براي انجام دادن نداشت قرار شد كه اين خانم مهربان روزها با ماشين بياد دنبال ما و  ببرتمون گردش . خدا را شكر از همون ابتدا رابطه خيلي خوبي بين ما و مارگارت شكل گرفت . در اين ميان ريما نزديكترين رابطه رو برقرار كرد طوريكه خود مارگارت هم از اينكه ميديد ريما اينقدر باهاش راحته و ازش فاصله نمي گيره تعجب كرده بود. قسمت خوب قضيه هم اين بود كه بالاخره اين كلاس زبان رفتن ريما هم به ثمر نشست و ما ديديم كه دختركمان عين بلبلللللل انگليسي بلغور مي كند اونهم با لهجه مافوق تصور. مارگارت به 4 زبان انگليسي- آلماني-فرانسه و ژاپني مسلط بود و طي اين چند روز ريما داشت سعي ميكرد كه فارسي هم بهش ياد بده. ديگه جوري شده بود كه هر كلمه مشترك انگليسي  كه پيدا ميشد مارگارت فرانسه اش رو به ريما ياد ميداد و ريما هم فارسي اش.  ديگه تصور كنيد چه آش شعله قلمكاري شده بود.

                            ريما و مارگارت عزيز

شب اولي كه مارگارت با ندا به منزلشون اومد همگي با هم رفتيم سي تي. اول رفتيم كازينو كه چون زير 18 ساله ها نمي تونن برن اونجا ريما و مارگارت بيرون موندن و ما هم رفتيم ببينيم داخل چه خبره. اونجا هم همسر جان 20 دلار باخت و برگشتيم بيرون. وقتي برگشتيم ديديم كه ريما و مارگارت كلي با هم رفيق فابريك شدن و مثل دو دوست قديمي در حال گفتگو مي باشند. بعدش هم شام و گشت در سيتي و قدم زدن در كنار رودخانه (yara river) كه از وسط شهر ميگذره و ديدن مردمي كه بعد از 5 روز كاري خسته كننده زده بودن بيرون و داشتن تعطيلات آخر هفتشون رو مي گذروندن.

                    ريما كنار رودخانه يارا

همون شب و مارگارت با ما برگشت خونه و قرار شد روز بعدش به همراه ندا و مارگارت بريم گشت و گذار. همسر ندا به دليل مشكل كاري كه براش بوجود اومده بود مجبور بود تعطيلات آخر هفته رو بره سركار.

البته در فرصتي مقتضي در مورد اين مشكل كاري كه براي همسر خواهرجانمان كه البته بي ربط با خانواده شمعداني ما هم نبود تعريف مي كنم.

اون روز با مارگارت اول رفتيم به پارك بزرگي براي هواخوري و ديدن خونه كاپيتان كوك. كاپيتان كوك اولين انگليسي بود كه در سال 1775 وارد استراليا شد و يه جورايي اين سرزمين كهن رو كشف كرد.

                               ريما كنار مجسمه كاپيتان كوك

          ريما در پارك كنار انبوهي از گلهاي رنگارنگ و خوشبو

اون روز چند تا عروسي توي همين باغ هم شاهد بوديم كه در نوع خودشون جالب بودند.

بعدش زندان قديمي ملبورن كه تبديل به موزه شده بود و بعدش هم ناهار.

 رستوران زنجيره اي نندوز )مرغهاي اين رستوران با طعم سس دلخواه شما طبخ ميشد. مزه اش عالي بود

بعد از  از مارگارت خداحافظي كرديم و رفتيم سمت (federation square) كه به نوعي مهمترين ميدان شهر بود. در اين ميدان هميشه فستيوال هاي مختلف براي سرگرمي مردم برگزار ميشد. مثلا همون روز مسابقه رقص تاي (Thai dance) بود و جوونهاي شهر كه البته اكثرا آسياي شرقي بودن مسابقه رقص داشتن و مردم هم بهشون راي ميدادن.

بقيه روز هم در منزل گذشت و براي روز بعدش هم قرار خاصي نگذاشتيم چون شبش مي خواستيم بريم كنسرت ليلا فروهر.

ببخشيد خيلي عجله اي نوشتم.فعلا تا همين جا باشه تا بعد.

 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:44 توسط سحر| |

 

سلام

مثل اينكه قرار بود من از چهارشنبه هفته پيش شروع كنم به خاطره نوشتن. ولي انگار اين نوشتن ما هم مثل وقتي كه در ملبورن بوديم طلسم شده. اصلا انگار مسافرت خارجه  طولاني مدت به ما نيومده . خوب بريم سر خاطرات روزهايي كه گذشت.

خانواده شمعداني ما كه متشكل از يك عدد سحر خانم گل گلاب، يك عدد ريما خانم شيطون و بلا و يك عدد آقا رضاي مهربان و وظيفه شناس بود 19 اسفند 1390 ساعت 10:30 شب طي يك پرواز حدود 2 ساعته رفت دوحه و بلافاصله پس از آن سوار هواپيما ي دوحه به ملبورن شد و بعد از 15 ساعت آزگار رسيدملبورن.

                             ریما خانم در فرودگاه امام خمینی

ديگه هرچي از اذيت شدنم توي هواپيما بگم كم گفتم. يكبار 3-2 سال پيش با ريما و همسر جان با پرواز 8 ساعته رفتيم مالزي كه خيلي هم خوب و خيلي هم راحت اون 8 ساعت رو گذرونديم ولي 15 ساعت ديگه واقعا اذيت كننده بود. تنها چيزي كه منو مسحور خودش كرد همون موقعي بود كه وارد نيمكره جنوبي شديم و در حاليكه طبق ساعت وسط روز بوديم به يكبار خورشيد غروب كرد و كم كم هوا تاريك شد .برعكس من همسر جان و ريما توپ عين اون چند ساعت رو يا خواب بودن يا در حال فيلم نگاه كردن و بازي كردن بودن يا اين دهان مبارك در حال جنبيدن بود.

خلاصه كه ما ساعت 10:30 شب به وقت محلي  به ملبورن رسيديم (اختلاف ساعت ملبورن با تهران در پاييز و زمستان 7:30 ساعت مي باشد) و از داخل هواپيما هم به خواهر جانمان زنگ زديم كه خودت رو آماده كن ما داريم مي آييم. در قسمت بازرسي هم با توجه به اينكه تمام خوراكي هايي كه با خودمون داشتيم رو  داخل يك چمدان گذاشته بوديم زياد به بقيه چمدانها توجه نكردن و فقط يك بسته كشمش و يك بسته ميوه خشك كه اتفاقا تنها چيزهايي بود كه ندا سفارش داده بود تا براش بيريم رو ازمون گرفتن و گفتن برين به سلامت. ديگه بعد از اون، ديدار خواهر جانمان بود و ماچ و بوسه و بالا و پايين  پريدن هاي ريما كه بعد از 1:30 خاله جانش و ميديد.

اول فكر مي كردم كه حالا 3-2 روز طول ميكشه تا ساعت بدنمون تنظيم بشه و حتما اذيت ميشيم و از اين حرفها ولي خدا را شكر فردا صبحش كه از خواب بيدار شديم من يكي كه قبراق و سرحال بودم و هيچ مشكلي برام پيش نيومد. همسر جان هم هر چند دقيقه يكبار مي گفت: ساعت چنده؟ امروز چند شنبه است؟ الان ايران چه موقع است؟ و .... خلاصه تا روزي كه داشتيم ميومديم اين همسر جان ما بين امروز اونجا و ديروز اينجا گير كرده بود.

 شهر ملبورن كه امسال به عنوان بهترين شهر دنيا شناخته شده يكي از 4 شهر گرون دنيا با استانداردهاي بالاي زندگي، هوايي مطبوع و طبيعتي بكر و دل انگيز مي باشد. اين شهر مركز ايالت ويكتوريا يكي از 6 ايالت استرالياست با شعار the place to be يعني جايي براي بودن. نكته جالب اينكه هر كدوم از ايالتهاي استراليا با قوانين منحصر و خاص خود اداره مي شوند به عنوان مثال اگر در يك ايالت حداكثر سرعت مجاز در برزگراهها 110 كيلومتر در ساعت باشه در ايالت ديگه  ممكنه 120 كيلومتر در ساعت باشه. اينطور كه من شنيدم ايالت ويكتوريا سخت ترين قوانين ايالتي در استراليا داره. براي همين مردم اين ايالت مجبورند حواسشون بيشتر از پيش جمع باشه. نحوه شهر سازي ملبورن هم به گونه اي هست كه تمام ساختمان هاي مرتفع كه البته تعدادشون از 30-20 هم بيشتر نيست در منطقه اي از شهر به نام city  يا همون مركز شهر تجميع شده و در ساير مناطق شهر شما بيشتر از ساختمان 2 طبقه كه همگي هم مسكوني هستند ديگه ساختمان بلند ديگري رو نميبينيد. ساخت و ساز در اين مناطق ممنوعه و فقط مالكين مي تونند ساختمان هاي خود را بازسازي كنند.البته جديدا دولت مجوزهايي رو به شهرك سازها داده تا در اطراف شهر با استاندادهاي مورد انتظار اقدام به ساخت شهرك كنند.

روز اول به اتفاق ندا و همسرش رفتيم سي تي برای تبدیل پول و رفتن به یکی دوتا پارک بزرگ و زیباو ...

 ریما خانم در پارک نزدیک سی تی. در این پارک چند تا مقبره از شهدای استرالا در جنگ جهانی هم بود

                                     ریما خانم در یکی از مراکز خرید

اتفاقا اون روز هم جشنواره اي در شهر برگزار شده بود و يك شهر بازي بزرگ  هم به مناسبت همون فستيوال برپا كرده بودن. وقتي ما شنيديم كه اين شهر بازي به اين بزرگي و با اين امكانات يك براي استفاده يك روزه برپا شده و فرداش هم جمع ميشه  ديگه  اينجوري بوديم.

                            اون بالا رو می بینید.؟ همسر جان و ندا اون بالا هستند.

فرداش هم رفتيم خارج از شهر و در دل طبيعت و بساط باربيكيو و بخور بخور و ايضا تفريح و گردش.

                               ریما و طبیعت زیبای خارج از شهر

فعلا تا همين جا باشه تا بعد . برم ببينم رئيسم چكارم داره.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:28 توسط سحر| |

 

سلام

عرض به خدمتتون که خانواده شمعدانی ما بالاخره ساعت ۹:۳۰  خسته و کوفته بعد از ۱۵ ساعت پرواز از ملبورن به دوحه، ۱۰ ساعت توقف در فرودگاه دوحه و ۲ ساعت از دوحه به تهران پریشب به وطن بازگشت. یعنی اینجانب بیشتر از ۳۰ ساعت بود که نخوابیده بودم و دیگه داشتم بال بال میزدم. تمام دیرزو رو هم به استراحت و باز کردن چمدونها و رسیدگی به امور شخصی و اینها گذشت و امروز هم تشریف آوردیم سرکار و ایضا ریما خانم هم تشریف بردن مدرسه.

تعطیلات خیلی خوبی بود. مسافرتی دلچسب که در کنار دیدن خواهر عزیز و همسر مهربونش کلی هم با گشت و گذار و صد البته استراحت همراه بود.

ورود ما هم که مصادف شد با روزهای به شدت بارانی این روزها. امیدوارم این هوای لطیف و دل انگیز حالا حالاها باهامون باشه و ازش استفاده کنیم. البته ما که تا تونستیم اکسیژن و هوای خوب ذخیره کردیم و فعلا به تنفس مصنوعی احتیاج نداریم

از امروز سعی می کنم به مرور سفرنامه مختصری از مسافرت ۳۷ روزمون همراه یکسری عکس توی وبلاگ بگذارم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:2 توسط سحر| |

سلام

اگر خدا بخواد تا 1 ساعت دیگه میریم قرودگاه تا برگردیم ایران. از اینکه این چند وقت کم پیدا بودم ببحشید. قول میدم بعد از برگشتن جبران کنم. گفتنی دارم فراوان.

دعا کنید این 16-15 ساعت زیاد اذیت نشیم.

فعلا

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 12:22 توسط سحر| |

سلام

امروز ریما، 9 ساله شد. 9 سال از تولد دختر نازم گذشت و من روز به روز بیشتر و بیشتر عاشقش میشم.امسال هم که یه تغییر اساسی داشتیم و تولد دخترک خارج از وطن و در کنار خاله و شوهر خاله و یک دوست عزیز استرالیایی برگزار شد. هنوز عکسهای تولد رو نتونستم بریزم روی سیستم. انشاله در اولین فرصت.

روزهای ما در ملبورن به سرعت و البته به بهترین تحو در حال سپری شدنه. همگی داریم سعی می کنیم از فرصتی که داریم به یهترین نحو استفاده کنیم. تا به حال به یک مسافرت خارج از شهر و چندین موزه و گالری و ... رفته ایم. امروز هم به نمایشگاه عشق و صمیمیت که شعرای بزرگ ایران زمین رو معرفی می کرد رفتیم و من یه عنوان یک ایرانی بسیار لذت بردم. انشاله بعدا در موردش مفصل توضیح میدم. 

امیدوارم شما دوستان عزیز از تعطیلات خود در ایران نهایت استفاده رو ببرید و شاداب و سرحال روز 14 فروردین سال 91 رو رسما شروع کنید. 



نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 13:51 توسط سحر| |