من و دخترم

روزنویس

و من گريخته ام و در پي من صيادها و فرارويم دام ها... يا ضامن آهو من يقين دارم دستان تو تنها سهم آهو نيست! ميلاد امام هشتم مبارك
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 9:56 توسط سحر| |

سلام به همگي فقط اومدم يه خبري بدم و برم. تابستان است و گرم و ماه رمضان و مني كه وقت وققتش بي حال و بي حوصله بودم ديگه كلا تعطيلم. ريما كلاس هاي تابستونيش شروع شده. 3 روز در هفته كلاس فرانسه ( هر چقدر نسبت به انگليسي بي علاقست عاشق درس فرانسه است). دو روز در هفته موسيقي - يك روز باله كه احتمالا كنسل خواهم كرد و به جاش كلاس سولفژ ميره و از اين هفته هم 3 روز در هفته ميره زومبا ( يه همچين بچه اكتيوي دارم من). اين كه بايد در ايام تابستان بچه رو آزاد گذاشت و زياد درگير كلاس و رفت و آمد نكردش موافقم اما با شرايط اين روز هاي بچه هاي ما اوقات فراغتشون يا مي خواد پاي تي وي سپري بشه يا آي پد و ... پس همون بهتر سرشون به كلاس و درس گرم بشه كه حداقل كارايي را به همراه داشته باشه. كارنامه كلاس پنجمش رو هم گرفتيم و باز هم سيستم نه چندان راضي كننده ارزش يابي كيفي كه نمي دونيم چي به چي شد. يه كارنامه مي دن دستت و توش از اول تا آخر تمام دروسش رو خيلي خوب گرفته و مي گن برو به سلامت. حالا يادگيري چقدر بوده؟ ضعف و قوت هاش و ...؟ الله و اعلم اين روزها باز با كتاب خوندن آشتي كردم. مدتي بود به جز كتاب هاي درسيم مطالعه ديگري نداشتم اما اين دو هفته يه جورايي جبران كردم اساسي. در عرض 10 روز 6 تا كتاب خوندم. يه جورايي همشون رو بلعيدم و لذتشون رو بردم. ببينم تا آخر تابستون چه ركوردي مي زنم.
نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 11:4 توسط سحر| |

سلام

 ننوشتنم علت خاصي نداشت. بي حوصله بودم و بي انگيزه و متاسفم كه نتونستم به خودم مسلط بشم و از ثبت اوقات شيرين دخترم غافل شدم. از آغاز سال 93 و مسافرتمون. از 12 ساله شدن ريما و جشن تولدش. از خاطرات مدرسه اش كه هر كدومش مي تونست يه پست جداگونه باشه و خاطره انگيز. ارتبريكات روز مادر و پدر و معلم و كارگر و ... كه اومدن و رفتن و چندين و چند مطلب ديگر. نمي دونم دفعه بعد كي و چگونه به اين وبلاگ خواهم آمد. اما اميدوارم بتوانم روزانه نويسي هايم را از سر بگيرم و روزي كه ريما بزرگ شد اين وبلاگ را به عنوان يك دفتر مصور خاطرات بهش هديه كنم.

پي نوشت: امروز 28 ارديبهشت سالروز تولدمه. دوستان و نزديكان شرمنده ام كردند و تولدم را تبريك گفتند.اميدوارم روزي برسه كه بتونم خودم هم به خودم تبريك بگم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 13:13 توسط سحر| |

سلام

 

اسفند را در شرایط بدی گذراندم. علتش را نمی دانم. هر روز که ازخواب بلند می شدم انگار منتظر معجزه بودم تا حالم خوب شود دروغ نگویم تا همین الان هم منتظرم. خنده دار است اگر بگویم علت بدی حالم هنوز مشخص نیست. یعنی اصلا علتی ندارد. می خواستم بیایم و به رسم هر ساله آخرین پست را با شور و حرارت خاصی بنویسم که تا الان به تعویقش انداختم.

بگذریم.امیدوارم سال۹۲ را با خاطرات خوب و خوش گذرانده باشید و پرانرژی آماده استقبال از سال جدید باشید.

ایام به کام و تعطیلات خوش بگذرد.

من و خانواده کوچکم را از دعای خیرتان فراموش نفرمایید.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 16:33 توسط سحر| |

 

سلام

بریم سراغ بقیه سفرنامه تایلند. البته گفته باشم که حافظه داغون بنده در حال حاضر خیلی از جزئیات را از خاطر برده و احتمالا فقط می تونم کلی گویی کنم.

فکر کنم تا اونجایی گفته بودم که شب سال نو میلادی شد و فرداش هم ما به همراه تور رفتیم بازارچه روی آب. یک تور ترکیبی که اول بردنمون جایی برای خرید که طبق معمول فروشنده ها هر جور قیمتی می خواستن می گفتن. بعد رفتیم برای فیل سواری. این هیجان فیل سواری سال های سال است که گریبان ما را گرفته از اونجاییکه در آلبوم خانوادگی منزل پدری خواهر بزرگه بنده در حالی که فقط ۲ یا ۳ سال بیشتر نداشته سوار بر فیلی عظیم الجثه شده بوده و با ژستی دیدنی ازش عکس گرفته بودند. آن زمان بنده هم به دنیا آمده بودم اما هم خیلی خیلی کوچک بودم و هم چون فرزند دوم خانواده بودم کلا از مزایای فرزند اولی بی بهره بودم. این گونه شده که خانواده محترم درصدد باغ وحش بردن بنده و سوار بر فیل نمودن بنده هیچ گاه برنیامده بودند و این عقده ناگشوده همواره با ما بود تا این که در سی و خرده ای سال بعد ما راهی دیار تایلند شدیم و چشممان به جمال فیل های تایلندی روشن شد و ناگهان جستی زدیم و سوار بر یکی از آن ها به فیل سواری مشغول گشتیم ( این جمله آخرش رو تو هپروت نوشتم. جدی نگیرید). هیچی دیگه من و ریما سوار یک فیل و همسر جان هم تکی سوار یکی دیگه شد و یه فیل سواری جانانه کردیم. هر چند دقیقه یک بار هم خانم فیله خرطومش رو میاورد نزدیک صورت ما و دیده بوسی مختصری با من و ریما می کرد و به راهش ادامه می داد.

بعد از آنجا رفتیم به سمت بازارچه روی آب. سوار قایق شدیم و در یک کانال آب که البته به شدت کثیف بود و اطرافش هم پر از خانه های کارگری مثلا قایق سواری کردیم. بازارچه روی آب به این شکل بود که دو طرف کانال آب مغازه هایی وجود داشت و در حالی که شما سوار بر قایق بودید می توانستید خریدهایی هم انجام بدهید. البته ما نیمه های راه پیاده شدیم و از مغازه ای دیگر کمی خرید کردیم.

در حال گشت و گذار بودیم که آقایی با یک عدد مار پیتون آویزان بر گردن نظرمان را جلب کرد. گفته بودم شجاع السلطنه ای شده بودم برای خودم. رفتم جلو و گفتم که می خواهم مار را بغل بگیرم. حالا هر جه همسر جان سعی در منصرف کردنم دارد کوتاه بیا نیستم که نیستم. ۱۰۰ بت به آقاهه دادیم و مار حدودا ۲متری را دست گرفتیم و همسر جان هم شروع کرد به عکس گرفتن. از آن طرف هم پدر جان آمده بود هی غر میزد که آخه این چه کاری ؟ آدم عاقل از این کارا نمی کنه؟ مادر جان هم که همه اش نگران دست و صورت ما بود که حالا کثیف شده. فکر کنید ماره روی سروگردن ما بود مادرجانمان می گفت بلند شو برو دست و صورتت رو بشور. قیافه ریما دیدنی بود. هنوز ماره رو تحویل صاحبش نداده بودم ریما از دستم قاپید و شروع کرد حیوون زبان بسته را بالا پایین کردن و پدرش هم به عکس انداختن. البته ناگفته نماند که چند ثانیه اول بچم رنگ به صورت نداشت بسکه ترسیده بود فقط نمی خواست جلوی مامانش کم بیاره. همسر جان که دیده بود زن و فرزندش تو دهن شیر و اژدها می رن و اصلا بندنشون اپسیلونی آدرنالین هم ترشح نمی کنه خیالش راحت شده بود و همین جوری به ما می خندید. احتمالا یادش رفته بود همسر و فرزندش گربه از بغلشون رد می شه با جیغ های بنفشی که می کشن گوش همه رو کر می کنن.

بگذریم.

بعد از نهار هم گروه رو بردن به تماشای یک شوی تایلندی که نمایشی بود از رسم و رسوم مردم تایلند در زمان های مختلف و رقص های مختلف مردم. بعد هم ساعت حدود ۵ عصر رسیدیم هتل. تازه من و ندا و همسرش تصمیم گرفتیم برویم ماساژ. آخه آدم تا تایلند بره و نره تای ماساژ. مغازه ماساژ هم هم توی بانکوک و پاتایا خیلی زیاد بود. الیته به دلیل سال نو و کثرت مسافر اغلب سرشون شلوغ بود و  مثلا توی پاتایا تا ۲ صبح باز بودن و کار می کردن. یه جا رو پیدا کردیم و ماساژ ۱ ساعته پا رو انتخاب کردیم. سیستم کاریشون جالب بود. من که بعد از ماساژ اون روز احساس کردم کل خستگی پاهام از بین رفته.

فرداش هم آخرین روزی بود که در بانکوک بودیم و تصمیم گرفتیم که خودمون کمی شهر رو بگردیم و خرید کنیم و بنابراین تور نگرفتیم. کل روز رو به بانکوک گردی و خرید و استراحت گذشت و آمده شدیم تا روز بعدش به سمت پاتایا حرکت کنیم. البته ریما و بقیه خانواده از امکانات هتل مثل استخر ۲ باری استفاده کردن که من و همسر جان ترجیح دادیم وقتمون رو بیرون هتل بگذرونیم. خوبی این سفر این بود که ریما دربست در خدمت خاله اش بود که کمتر وقتی سراغ بابا و مامانش رو می گرفت. فقط موقع خواب بود که به زور می آوردیمش توی اتاق خودمون. صبح هم تا چشماش رو باز می کرد سریع لباس می پوشید و می رفت پیش بقیه. من هم از فرصت نهایت استفاده رو کردم و کیف و کتابش رو دادم بهش تا بره پیش همسر خواهرم تا درسهای ریاضی که قرار بود خودش یاد بگیره رو با هم تمرین کنن. اون بنده خدا هم اینقدر به این چیزها مقیده که یکی دو شب تمام وقت گذاشت مساحت ذوزنقه و مسایل مربوط به حجم و ... با ریما کار می کرد. تازه سر صبحانه هم یه لیوان می داد دت ریما و بهش می گفت برو ۳/۲ این لیوان رو آب پرتقال پر کن و ۳/۱ رو آب سیب و بردار بیار یا یک تکه نان می داد بهش می گفت این رو به شکل ذوزنقه ببر و مساحتش رو حساب کن. یادگیری در حین کار دیگه

می گم می شه پاتایا و بعدا بنویسم؟ می شه دیگه.

فعلا.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 10:11 توسط سحر| |

 

سلام

بالاخره این قدر دخترک ما سر هر زمین خوردنش دست و پاشو بند پیچی کرد و آه و ناله راه انداخت تا روز چهارشنبه دیگه رسما در اثر یکی از همین زمین خوردن هاش سر زنگ ورزش دست راستش آسیب دید و الکی الکی به مدت دو هفته رفت توی گچ. حالا یک عدد ریما خانم داریم. یک عدد دست شکسته. یک عدد مامان سحر که تمام پنجشنبه و جمعه در حال مشق نوشتن برای ریما بوده و یک عدد بابا رضا که تا بهش می گفتیم خوب بیا تو هم یکمی توی انجام تکالیفش کمک کن به طرفه العینی غیب می شد. حالا من نمی دونم ریما این هفته این همه تکلیف رو از کجا آورده بود.

خبر دیگری نیست. امیدوارم بچه های عزیز در این روزهای آخر سال مراقب سلامتی خودشون باشن و با بی احتیاطی خود و والدینشون رو به دردسر نیندازن.

پی نوشت: فکر می کردم با آمدن اسفند بوی بهار را بشنوم ولی هیچ حسی ندارم. حتی از اون شادی کوچکی که گاهی ته دلم می آمد و می رفت هم خبری نیست. شما هم مثل من هستید یا هنوز برای بهاری شدن زوده؟!

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 11:3 توسط سحر| |

 

سلام

دیگه کم کم داشت یادم می رفت که امروز چهارمین سالگرد وبلاگمه. ۲۷ بهمن سال ۸۸ بود که یکدفعه به سرم زد برای ریما وبلاگ بزنم و توش از روزانه هامون بنویسم. روزانه هامون گاهی تبدیل شد به هفته نوشت و گاهی هم به ماه نوشت ولی همچنان برقراره.

از دوستان عزیزی که در این ۴ سال با من و ریما همراه بوده اند سپاسگزارم و دوست دارم بدونید که همتون رو از صمیم قلب دوست دارم و تک تکتون برام اهمیت دارید. امیدوارم همچنان همراه ما باشید.

ولنتاین هم آمد و ما هم یک عدد عطر خوشبو از همسر جان هدیه گرفتیم. البته نامردی نکردیم در حالی که جناب مغازه دار داشت عطر بنده را کادوپیچ می کرد دور از چشم همسر جان یک عدد کرم دورچشم هم به عطر موردنظر اضافه نمودیم. صبح روز ولنتاین هم وقتی همسر جان در حال تبریک گفتن به بنده بود ریما طبق عادت همیشه منتظر بود که پدرش بعد از بنده به سراغ ایشان برود و دخترک را مورد لطف و عنایت خود قرار دهد که این بار پدر جان فرمود که در این روز آدم فقط می تواند به یک نفر ابراز علاقه کند نه دو نفر. واکنش ریما دیدنی بود. قهر و اخم و چند ساعتی را درسکوت کامل گذراندن در اتاقش قیافه ما هم در آن لحظات برای همسر جان و برای ریما

پی نوشت: دیگه دیگه دیگه قول می دم زودی بیام سفر نامه رو تکمیل کنم. بسکه با این تنبل بازیام آبرو ریزی کردم.  

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 12:24 توسط سحر| |

فكر كنم بهتره تنبلي رو بگذارم كنار و حالم هم كه خدا رو شكر بعد از دو هفته رو به بهبود. پس بريم چند خطي سفرنامه بنويسيم. چون با اين حافظه مافوق خرابي كه من دارم احتمالا تا چند روز آينده يادم مي ره كه اصلا كجا رفته بوديم.

عرض به خدمتتون كه سفر يك هفته اي ما به كشور تايلند بود. اونجا هم 4 شب بانكوك و 3 شب پاتايا بوديم. گذشته از اين كه تايلند چگونه كشوري بود. كجا ها رفتيم و چه كارها كرديم و ... به ما خيلي خيلي خوش گذشت.

اول اين كه در پرواز رفت بخت با ما يار بود و در حالي كه داشتيم با خودمان فكر مي كرديم كه اين 6 ساعت و 15 دقيقه رو چگونه سر كنيم تا برسيم كه يكدفعه ديديم دختر خاله همسر جان كه مهمان دار هوا پيمايي ماهانه جلويمان سبز شد و چون 3 تا جاي خالي در VIP داشت. من و ريما و مادر جان رو فرستاد قسمت فرست كلاس. ما هم تا آخر سفر براي خودمان كيف كرديم. بسكه جايمان راحت راحت بود و از خدمات VIP استفاده كرديم.

بعد هم كه رسيديم و ندا و همسرش در فرودگاه منتظرمان بودند. هر چقدر از شور و شعفمان از ديدن دوباره خواهرمان در آن لحظه بگوييم كم گفته ايم. بعد از آن هم كه نمايندگان تور آمدند دنبالمان و رفتيم هتل و يكي دوساعتي معطل شديم تا اتاق هايمان را تحويل گرفتيم.

بانكوك شهري شلوغ- پرترافيك- با هوايي بسيار آلوده بود كه البته تعطيلات سال نو شلوغي شهر را مضاعف كرده بود. چند نكته در شهر قابل توجه بود. ( اگر عكس هايي در اين رابطه پيدا كردم برايتان مي گذارم.) تعداد دستفروش هايي كه در اين شهر به چشم مي خورد بسيار زياد بود. در اين ميان تعداد خانم هايي كه چرخ دستي هايي را داشتند ( مخصوصا چرخ دستي مواد غذايي) و مغازه دارهاي خانم فراوان بودند. اين امر نشان دهنده آن بود كه خانم ها نقش چشم گيري دراقتصاد جامعه دارند.البته خانم هاي تايلندي نقش هاي ديگري نيز در اقتصاد كشور دارند كه در اين وبلاگ جاي پرداختن به آن نيست.

نكته ديگر سيستم سيم پيچي برق و تلفن اين شهر و البته كشور تايلند است كه در نوع خود فاجعه اي بود. به قول تور ليدرمان اگر زماني تاليلند بخواهد به جرگه كشورهاي پيشرفته بپيوندد همين سيم كشي ها مانع  پيشرفت كشور خواهدخواهد شد.

نكته مهم ديگر فقر عمومي مردم جامعه بود. زاغه نشيني در بانكوك بسيار به چشم مي خورد. و مردم به چنين سيستم زندگي عادت كرده بودند. دولت براي كاستن از بار ترافيك مثلا به جاي خراب كردن زاغه ها و توسعه افقي شهر رو به توسعه عمودي شهر و احداث پل هاي بي شمار گرفته بود. براي من كه بيش از دو سال احداث پروژه صدر به طول انجاميد و آن همه تعريف و تمجيد ازش شد. ديدن اين همه پل هاي چند طبقه در كشور نه چندان پيشرفته اي مثل تايلند جالب بود كه البته نمي دانم سياست و توجيه اقتصادي اين امر چه بود. از چند نفري هم سوال كردم كه پاسخ قانع كننده اي دريافت نكردم.

ديگر آن كه چون تعداد دست فروش ها و مغازه هاي كنار خيابوني و حتي مغازه هاي ارزان قيمت داخل مراكز خريد در تايلند بسيار زياد بود ثبات قيمت به هيچ وجه وجود نداشت. مخصوصا وقتي  توريست ها را مي ديدند تا آنجا كه مي توانستند به قول معروف كلاه سرش مي گذاشتند. يعني اگر حواس جمع نبودي يا حوصله چانه زدن نداشتي كلاه به چه گشادي سرت مي رفت. جنس مثلا200-300 بتي ( واحد پول تايلند) خيلي راحت بهت مي گفتند 1000 بت. حالا اگر حواست جمع بود كه هيچ و گرنه كه بايد گرون مي خريدي.جالب اينجا بود وقتي قيمت واقعي رو بهشون مي گفتي مي پذيرفتن و به همون قيمت پيشنهاديت بهت مي فروختن. من كه از اين نوع برخوردشون اصلا خوشم نيومد. به نظرم بسيار آماده سوء استفاده از آدم بودند كه خوب خاطره بدي براي آدم باقي مي مونه.

حالا نكته زياده. به مرور كه يادم اومد مي گم.

كاري كه ما روز اول كرديم كه البته خيلي هم خوب شد. انتخاب چند تا تور بود كه طي 4 روزي كه بانكوك بوديم رفتيم. وگرنه به قول همسر جان توي شلوغي بانكوك رواني مي شديم. همون روز اول يه گشت نيم روزه از طرف تور رفتيم. كه همسرجان و بابا نيومدن. ( ترجيح دادن بمونن هتل و بخوابن). ما رو بردن به يك معبد كه مجسمه اصلي معبد از طلا ساخته شده بود. گشتي زديم. چندتايي عكس گرفتيم سر راه برگشت هم كمي خريد كرديم و برگشتيم.

شب هم طبق هماهنگي هاي از قبل انجام شده تور كشتي رفتيم. مراسمش فرقي با مراسم كشتي هايي كه در تورهاي دبي و تركيه و ... بود نداشت. شام و نوشيدني و موسيقي و رقص و ... شب خيلي خوبي بود. ايراني هاي زيادي توي كشتي بودن. خانم خواننده اي كه توي كشتي بود، چند تا آهنگ ايراني خوند ( با لهجه افتضاح) كه ايراني ها طبق معمول صحنه رو خالي نگذاشتن و تا آخر وسط مجلس بودند.

صبح روز بعد هم SAFARI WORD رفتيم. جاي همگي خالي . خيلي خيلي خوب بود. يه جايي شبيه باغ وحش ولي خوب يه جاهاييش هم مي رفتيم تو دل صحرا و نزد حيوانات وحشي و كلي جك و جانور ديگه. ما هم كه اونجا شده بوديم شيردل . يه شجاع السلطنه اي براي خودمان شده بوديم بيا و ببين. حالا تعريف مي كنم. اولش كه داشتيم همين طور خوش خوشان قدم مي زديم ديديم يك عدد توله ببر درون يك قفس آرميده. اون وقت صاحبش هر چند دقيقه يك بار ميارتش بيرون يه شيشه شير مي كنه تو حلقش و مي ده دست ملت تا باهاش عكس بندازن. توله ببر فكر نكنيد. كوچولو موچولو بودا. دوبرابر ريما بود. بعد ما هم پايمان را در يك كفش كرديم كه مي خواهيم ببر رو بغل كنيم و عكس بيندازيم. همسر جان هم كه رو حرف ما حرف نمي زنه طفلك. هيچي ديگه ببره رو از تو قفس در آوردند. يك عدد شيشه شير هم گذاشتن توي دهان مباركش و همسر جان سرش رو گرفت ريما هم نشست كنار بنده و بقيه دست و پاش هم در بغل اينجانب. آقاي عكاس هم شروع به عكس گرفتن نمود. اينقدر هم دوست داشتني بود كه دلم نمي خواست از خودم جداش كنم. اگر صاحبش مي ذاشت حاضر بودم دو سه تا شيشه شير ديگه هم بهش بدم.اين گونه شدكه ما به خانواده وحوش پيوستيم.

قبلش هم رفته بوديم سراغ زرافه ها و كلي بهشان موز خورانده بوديم و سرشان رو نوازش نموده بوديم. واي كه چه موجودات دوست داشتني بودند زرافه ها. هركدوم زبونشون 3-2 متر بود. سراغ هر كدام از جك و جانورها هم كه مي رفتيم مادر جانمان جيغش هوا مي رفت كه بدو برو دستات رو بشور.( با جيغ بخوانيد لطفا) – دو سه تا شو هم رفتيم كه حيوانات مختلف اجرا مي كردند. شو اوران گوتان ها كه خيلي بامزه بود- شو شيرهاي دريايي- دلفين ها و ...تا عصر اون جا  و هرچي حيوون تا حالا تو عمرمون نديده بوديم رو ديديم. وقتي برگشتيم هتل كمي استراحت كرديم و حاضر شديم و رفتيم يكي از ميادين اصلي شهر براي مراسم شب سال نو.

اولين بار بود كه شب سال نو ميلادي خارج از ايران بودم. برام جالب بود به دو علت.1- مي خواستم ببينم مراسم سال نو ميلادي چگونه برگزار مي شه2- هميشه اولين ها برام مهمند و خاطره انگيز. كمي قدم زديم. خريد كرديم. شام خورديم و ساعت 12 شب با شمارش معكوس كه روي يكي از بلند ترين برج هاي شهر نشون مي داد به اصطلاح سال تحويل شد. ( جالب اينجاست كه وقتي برگشتم مديرم بهم گفت: موقع تحويل سال نو ما رو دعا كردي؟!!يعني اون لحظه نمي دونستم چه جوري جلوي خند ه ام رو بگيرم.)

فعلا تا همين جا بسه. عكس ها خونه هست كه شب سعي مي كنم بگذارم.

بعدا نوشت: نمی دونم چرا هرکاری می کنم نمی تونم عکس بگذارم. پیغامی که می ده اینه که به دلیل وجود لینک غیر مجاز امکان ارسال پست شما وجود ندارد. به حق چیزهای نشنیده. حالا درسته داریم عکس های اون ور آبی می گذاریم ولی مجازه والا.بگذریم. تصمیم گرفتیم حالاکه اینا می گن غیر مجازه ما دیگه رسما غیر مجازشکنیم و عکس های خودم رو براتون بگذارم. در حال انجام کارهای محیرالعقول. البته به صورت رمز دار. اگر دوست داشتید عکس های من رو ببینید پیغام بگذارید تا رمز رو براتون بفرستم. رمز به دوستانی که می شناسم داده خواهد شد.سعی می کنم تا آخر این هفته انجامش بدم.

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 10:37 توسط سحر| |

 

سلام

ما برگشتیم. البته سه شنبه صبح. ولی خوب مگه میشه ما مسافرت برویم و با خودمام مریضی سوغاتی نیاوریم. خوب این بار هم ما یک تنه جای بقیه سرما خورده ایم در حد بنز. جوری که نفسمان به شماره افتاده است و عنقریب است که دیگر بالا نیاید. رویمان هم که زیاد است و تا کنون در برابر دکتر رفتن مقاومت جانانه ای کرده ایم.

سفر خیلی خوب بود. خیلی خیلی خوب بود.فعلا نه حال سفر نامه نوشتن دارم. نه وقتش را و نه فکرم جمع و جور است. انشاله سر فرصت می آیم و تعریف می کنم.

از احوال پرسی خصوصی و عمومی تمام دوستان هم ممنون.

فعلا...

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392ساعت 12:53 توسط سحر| |

 

سلام

اگر خدا بخواهد و قسمت کند خانواده شمعدانی ما بازهم مارکوپولو می شود و به مسافرت می رود. آن هم فردا شب.

مسافرتمان برون مرزی است. مقصدمان یکی از کشورهای شرق آسیاست و مدتش هم یک هفته است.

 این سفر چند خوبی دارد.

۱- اول این که در این سفر پدر و مادر عزیز تر از جانم هم ما را همراهی می کنند. قرار بود بهارک خواهرم هم بیاید که متاسفانه نشد که بشه.

۲- مسافرت این موقع سال که همه در حال کار و درس و امتحان هستند و هوا و بس ناجوانمردانه سرد است و ایضا آلوده است و ... می چسبد آن هم خیلی بسیار زیاد. جایی با هوایی معتدل و کنار دریا و دیگه دیگه

حالا قسمت خوبش مونده

۳- مهم ترینش این که ندا خواهرم و همسرش هم در این سفر با ما خواهند بود. یعنی ندا گوگولی و همسر جانش از استرالیا پرواز می کنند. خانواده شمعدانی و مادرجان و پدرجان ما هم از ایران و یکدفعه در جایی ناشناخته در یک فرودگاهی آن سر دنیا هم زمان پیاده می شویم و یو هووووووووووووووووو

۴- هنوز به شماره ۴ فکر نکردم. یادم اومد میام میگم.

تا من برگردم. مراقب بلاگستان باشید.ما هم سعی می کنیم تا می توانیم خوش بگذرانیم که یک وقت کمبود خوش گذراندن یقه مان را آن دنیا نگیرد. البته اگر از پرواز جان سالم به در بردیم.

پی نوشت: سوال مهم: به نظر شما ریما کلاس پنجم قبول میشه؟ نصف سال که به دلیل آلودگی هوا تعطیل بودن و لای هیچ کتابی باز نشده. ۱۰ روز هم که داره میاد مسافرت که مطمئنم به تنها چیزی که فکر نمی کنه درسه. بعد اون وقت شما فکر نمی کنید من و همسر جان یاید بریم کمی آی کیو مونو تقویت کنیم. که هر سال اینقدر به خاطر درس نخوندن بچه پول مدرسه ندیم.یادم باشه. برگشتیم راجع به این موضوع فکر کنم. فعلا به قول اسکارلت اوهارا که می گفت" فردا در موردش فکر می کنم" منم می گم" وقتی برگشتن در موردش فکر می کنم"

 

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 13:34 توسط سحر| |